كرد . ولى باز هم به رستم گفت : اى شير دلير نامبردار و كارآزموده كه ژنده پيل نيز از برابر تو بگريزد ، اكنون كوههء درياى نيل را ببينى . اينك به آتش جنگ من و به اين كمند و دل و نيرويم بنگر . از اين پس ديگر نشانى از شاهت و آن نامداران و گردنكشان نيابى و بزرگى را در خواب هم نبينى و اين سپاهيانت را نيز به افراسياب مىسپارم . رستم كه چنين شنيد ، به پولادوند گفت : تا به كِى اين همه مىترسانى و بيم مىدهى ؟ براستى كه زبان هيچيك از جنگاوران اين چنين تيز مباد ، كه اگر چنين باشد ، بىگمان سر خود را به باد دهد . اينك تو اگر چه دلير و سركشى ، ليك نه سامى و نه از آهن يا آتشى . پولادوند با شنيدن گفتار رستم به ياد آن گفتهء كهن افتاد :
كه هر كو به بيداد جويد نبرد * جگر خسته باز آيد و روى زرد
گر از دشمنت بد رسد ، گر ز دوست * بد و نيك را داد دادن نكوست
پولادوند با خود گفت : اين همان رستم است كه در شب تيره با گرز گران ، مازندران را بستد . پس به رستم گفت : اى مرد جنگ آزماى ، چرا بايد اين همه بيهوده در اينجا بايستيم ؟ آنگاه هر دو مرد جنگجوى به مانند پيل ژيان بگشتند و از آن دشت ، گَرد برخاست . رستم پيل تن چنان گرزى بر سر پولادوند بزد كه سپاهيان ، آواى آن را بشنيدند . چشم پولادوند چنان خيره شد كه ديگر دستش ، ياراى گرفتن لگام را نداشت . از آن درد ، بر دست راست بپيچيد و با خود گفت : همانا كه امروز روز سختى و رنج است . از سوى ديگر تهمتن بر آن بود كه با آن زخم گرزى كه بزد ، مغز سر پولادوند از دو گوشش بيرون ريزد . ليك چون پولادوند همچنان بر روى زين بمانْد ، تهمتن ، پروردگار گيهان آفرين را بخواند و گفت : اى برتر از گردش روزگار ، اى پروردگار و گيهاندار و بينا اگر اين جنگ من داد نيست و با اين جنگ ، روانم در گيتىِ ديگر آباد نخواهد بود ، پس روا مىدارم اگر كه بدست پولادوند ، روان از تنم بگسلد . ليك اگر اين افراسياب است كه بيدادگر است ، پس تو جان و زور و هنر مرا از من مگير زيرا كه اگر من بدست او كشته شوم ، ديگر هيچ جنگ جو و كشاورز و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 841
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٤١