تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 839

مساهمون:

ص٨٣٩
آسمان را زرد رنگ بساخت از درگاه افراسياب شاه ، بانگ تبيره برخاست و خروش سپاهيان تا به ابر برآمد . پولادوند با تنى زورمند و كمندى به بازو در پيش سپاه ايستاده بود . چون هر دو سپاه رده بركشيدند ، آسمان ، بنفش و زمين ، سياه گشت . تهمتن ببربيان بپوشيد و بر آن رَخش چون ژنده پيل ژيان سوار گشت و برآشفت و به سوى راست سپاه دشمن بتاخت و بسيارى از پهلوانان تركان را بر زمين افكند . پولادوند كه چنين ديد ، اندوهگين گشت و كمند پيچان خويش را از فتراك بگشود و چون پيلى مست با كمندى به بازو و گرزى در دست ، با توس برآويخت و كمربند او را بگرفت و او را زين برآورد و به آسانى بر زمينش بزد . چون گيو به پيكار او بنگريست و سر توس نوذر را نگونسار ديد ، اسپ خويش را از جاى برانگيخت و آمادهء جنگ با او گشت . پس به مانند نرّه شيرى با آن پولادونِد چون ديو برآويخت . ليك پولادوند كمندى بيانداخت و سرِ گيو پهلوان در بند آمد . رهّام و بيژن به آن زور و برز و دستگاه پولادوند بنگريستند . پس برفتند تا دستان پولادوند را با بند كمند ببندند . ولى پولادوند هوشمند دستى بزد و اسپ را از جا برانگيخت و به جوش آمد و آن دو پهلوان سرافراز و گرانمايه و پيروز و بزرگ را به خاك افكند و به خوارى از روى ايشان بگذشت . همهء سواران بر آن دشت به آن كار او مىنگريستند . آنگاه پولادوند به پيش درفش كاويانى آمد و آن را با دشنه به دو نيم كرد . ناگهان خروشى از سپاه ايران برخاست . چون فريبرز و گودرز و ديگر پهلوانان ، كار آن ديو جنگى را بدانسان ديدند ، به رستم كينه‌خواه گفتند : بنگر كه پولادوند در اين رزمگاه هيچ پهلوان نامدار و سوارى را نگذاشت كه بر روى زين بماند و همه را با گرز و دشنه و تير و كمند بر خاك افكند . اكنون همهء اين رزمگاه ، يك سره ماتم گشته و تنها رستم مىتواند فريادرس ما در اين كار باشد . ناگهان در آن هنگام از دل سپاه و سوى چپ و راست آن خروش و ناله‌اى برخاست . گودرز پير با شنيدن آن ناله‌ها بىدرنگ چنين گمان كرد كه پولادوند ، هر سه پسر او - رهّام و بيژن و گيو دلير - را بكشت . پس به درگاه داور دادگر بناليد كه :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 839 | حكيم أبو القاسم الفردوسي