تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 845

مساهمون:

ص٨٤٥
سپاهيان را بر سراسر آن دشت ، پراكنده ديد ، دلش تنگ تر گشت . پس سپاه را براند و گودرز كارآزموده را فراخواند و بفرمود تا همچون ابر بهارى بر ايشان بارانى از تير ببارند . پس بيژن از سويى و گيو و گرگين و رهّام دلاور از سوى ديگر ، گويى آتش برافروختند و گيتى را با دشنهء خود سوختند . پولادوند كه چنين ديد ، به سپاهيان رو كرد و گفت : ديگر نه بخت و نه گنج و نام بلند ماند . پس چرا بايد ديگر سر را به باد داد و رزم كرد . و بدين سان پولادوند كه از رستم ، بند جانش از هم مىپاشيد ، سپاه را به پيش افكند و برفت . گريختن افراسياب از رستم پس از اين رخداد ، پيران به افراسياب گفت : اكنون ديگر كشور ما چون دريا گشت . مگر تو را نگفتم كه با بودن اين رستم شوردست ، نتوان در اين سرزمين به زينهار نشست . اين تو بودى كه با ريختن خون جوانى بيچاره ، دل ما را با پيكان تير زخم زدى . اكنون كه ديگر هيچكسى با تو در اينجا نمانده و پولاد ديو برفت و سپاهيان را با خود ببرد ، از چه رو در اينجا مانده‌اى ؟ همانا كه افزون برسد هزار سوار برگستوانور ايرانى كه رستم شيرگير ، پيش رو ايشان است ، در اينجايند . زمين پر از دشمن و آسمان پر از تير است . چون سپاه ايران از دريا و دشت و كوه بيآمد و ديگر پهلوانى از آدميان برايمان نمانْد ديو را آزموديم و اين جنگ و پيكار و فريادها بشد كه ديدى . اكنون چون رستم بيآمده است ، تو را ياراى پايدارى در برابر او نيست و راهى ندارى جز اين كه از پيش او به روى . بايد كه با ويژگانت پنهانى به سوى درياى چين رَوى و همهء سپاه را ، رده بركشيده در اينجا بگذارى . پس افراسياب سپهبد كه دست خود را از آن رزم ، كوتاه ديد ، آنچه را كه پيران به دو گفت ، بكرد . درفشش برجاى ماند و خودش به سوى چين و ماچين شتافت . آنگاه سپاهيان با يكديگر روياروى گشتند و زمين بسان ابرى سياه گشت . تهمتن به بانگ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 845 | حكيم أبو القاسم الفردوسي