زير آورى ، جگرگاه او را با دشنه بشكاف . و بدان كه تو را هنر و كار كردن بايد ، نه گزافگويى و لاف زدن .
از سوى ديگر چون گيو آن شتاب و گفتار افراسياب را با پولادوند و پيمان شكنى آن بدگمان را بديد ، اسپ را از جا برانگيخت و به نزد رستم شتافت و به دو گفت : اى جنگجوى ، اكنون كهتران را چه فرمانى مىدهى ؟ به آن پيمان بنگر كه چون افراسياب جاى رنج و شتاب را بديد ، بيآمد تا دل پولادوند را برافروزد و او را بيآموزد تا در كشتى ، دشنه به كار گيرد . ليك رستم به گيو گفت : جنگاور ، من هستم و اين منم كه در كشتى گرفتن ، استوار و پايدارم . پس شمايان چرا بايد اين چنين بيم داشته باشيد و دلتان به دو نيم گردد ؟ من هم اكنون سر آن پولادوند ديو را از آسمان به خاك آورم . ليك اگر در اين جنگ ، زور دست به كار نيآيد ، چرا بايد بيهوده دل مرا شكست ؟ اگر اين جادوگر كم خِرَد از پيمان يزدان بگذرد ، شما نيز ديگر باكى از پيمان شكستن نداشته باشيد زيرا اين او بود كه با اين كار خويش ، خاك بر سر خود ريخت . پس آنگاه شمايان نيز چون شير ، چنگ بيازيد . رستم ، اين بگفت و بر و گردن آن نهنگ جنگى را بگرفت و پولادوند را نيرويى بنمود و بسان چنارى او را از جا بركَند و به گردن برآورد و بر زمينش زد . آنگاه بر كردگار آفرين كرد . ناگهان خروشى از سپاه ايران برآمد و تبيره زنان بيآمدند و دَم كارناى و خروش سنج و دراى هندى تا به ابر خاست . همه گمان كردند كه پولادوند بر آن خاك ، چون مار پيچان گشته و كشته شده است . رستم نيز چنان پنداشت كه همهء استخوانهاى پولادوند از هم بگسسته و رخسارش به زردى گل شنبليله گشته است . پس رستم به سوى سپاه ايران و توران بنگريست و سوار بر آن رَخش دلير گشت و تن آن پولادوند اژدها را بر زمين گذارد .
چون رستم پهلوان شيرگير به پيش ردهء سپاه ايران آمد ، پولاد تيز بنگريست و ناگهان از خاك ، بر پشت زين اسپ جست . گويى زمين را درنورديد . آنگاه با دلى پر خون و رخسارى پر اشك به نزد افراسياب گريخت . [ چون به نزد او رسيد ، ] چندى از هوش برفت و بر آن خاك تيره بخفت . از سوى ديگر چون تهمتن ، پولاد را زنده يافت و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 844
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٤٤