دريا بگذشت و به نزد افراسياب آمد . بانگ تبيره از درگاه افراسياب شاه برخاست و همهء سپاهيان افراسياب او را پذيره شدند . افراسياب نيز او را در بر گرفت و فراوان از كار گذشته ياد كرد و به او گفت كه تركان از چه كسى در انديشهاند و درمان آن كار چيست . آنگاه هر دو انديشناك به ايوان افراسياب شاه خراميدند . افراسياب با او در كار درنگ و شتاب و از خون سياوش كه بر دست او ريخته شد و آن جنگها كه از براى آن رخ داد و از خاقان و منشور و كاموس پهلوان سخن راند و گفت : بدان كه رنج من از يك تن است كه پلنگينه بر تن مىكند و جنگ افزار من بر آن ببر بيان و كلاهخود و سپر چينى او كارگر نيآيد . اكنون كه تو بيابان و اين راه دراز را پشت سر گذاردى و بدينجا آمدى ، پس چارهء كار او را بساز .
پولادوند از شنيدن سخنان افراسياب ، انديشيد كه چگونه آن بند را گشاينده باشد . پس افراسياب گفت : در جنگ جستن نبايد شتاب كرد . اگر رستم همان است كه با گرز گران ، مازندران را تباه كرد و بستد و پهلوى ديو سپيد و جگرگاه پولادغندى و بيد را دريد ، بدان كه مرا در جنگ با او ياراى پايدارى نباشد . پس نمىتوانم آهنگ جنگ با او كنم . هميشه خِرَد رهنماى تو و تن و جان من به پيش خواستهء تو باشد . ليك من او را در اين جنگ ، چارهاى مىسازم و بسان پلنگى به گِرد او مىگردم . تو نيز سپاهيانت را در برابر سپاه او برانگيز و بشوران تا از انبوهىِ ما سر رستم خيره گردد . مگر كه با چارهگرى بر او پيروز گرديم و گرنه با دستان خويش نمىتوانيم او را شكست دهيم . افراسياب كه سخنان پولادوند را بشنيد ، جانش شاد گشت و مِى و چنگ و تنبور بيآورد . چون پولادوند مست شد ، افراسياب او را به بانگ بلند گفت : بدان كه من خور و خواب و آرام را بر فريدون و ضحاك و جم نيز دژم كردم . بتپرستان از آواز من و از اين سپاه گردن افرازم بترسيدند . پس اين رستم زابلى را نيز در آوردگاه ، با شمشير تيز ، ريز ريز كنم .
رزم پولادوند با گيو وتوس
چون روز فرا رسيد و خورشيد ، درفش تابان خويش را بنمود و پرنيان بنفش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 838
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٣٨