پهلوان است و سپهكش ايشان ، گودرز و سپهبدشان نيز توس است كه آواى كوس را تا به ابر برآورده است . پس اگر رستم بدست تو تباه گردد ، سپاهيان ايشان نيز به اين سرزمين راه نيابند . همانا كه سرزمين ما تنها ازو در رنج است و بس . پس تو در اين كار ، فريادرس ما باش . بدان كه اگر روزگار رستم بدست تو بسرآيد ، بىگمان ، گيتى مرا رام خواهد شد . آنگاه من بيش از نيمى از گنجهاى پادشاهى آباد خويش را براى خود برنخواهم داشت و همهء تخت و ديهيم و گنجهاى ديگر را به تو دهم كه امروز اين پيكار و رنج از آن تو گشته است . چون نامه بدين سان به پايان رسيد ، بر آن مُهر شاه را نهادند .
چون شب فرا رسيد و ماه پديدار گشت ، شيده كه فرستادهء پدر به سوى پولادوند بود - در پيش پدر كمر ببست و از بيم آن گزند ، همچون آتش به نزديك پولادوند شتافت . جايگاه او در كوه چين بود و هيچكسى در آن سرزمين ، همتاى او نبود .
پادشاهى استوار بود كه سرش تا به آسمان رسيده بود . چون شيده به نزد او رسيد ، بر او آفرين كرد و نامهء افراسياب را بداد و از كردار رستم به پيش او ياد كرد و گفت :
بدان كه رستم سپهبد - كه هرگز درود بر او مباد - به مانند شيرى از ايران با سپاهيانى چون پلنگ بيآمد و از آن سرزمين ارزشمند ، دود برآورد . او كاموس و خاقان و منشور و فرطوس را در بند آورد . كمندى به بازو افكنده و چرم شير بر تن كرده و هرگز از پيكار سير نمىگردد . اكنون بر آن است تا خاك توران را به ايران ببرد . پس بگوى كه آن پهلوان ناپاك را چه بگوييم ؟ همهء اندوه و رنج ما ازوست كه مىخواهد هيچ رنگ و بويى در توران برجاى نگذارد .
پولادوند كه برنا و خودكامه و جنگجوى بود ، چون چنين شنيد ، مرزبانان و موبدان را پيش خواند و به ايشان آنچه را كه در نامه بود ، بگفت و بفرمود تا كوس و سراپرده را به دشت ببرند . پس سپاهيانى چون ديو انجمن گشتند و فرياد پهلوانان سپاه به آسمان خاست . پولادوند نيز با سپر و تركش و كمند در پيش ايشان روان گشت و در پس او درفش آن سپاه جاى داشت . بدين سان پولادوند با سپاهيانش از كوه فرود آمد و از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 837
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٣٧