ايشان را به نزد خود بخوان و بار ديگر دل ايشان را تيز ساز و سپاهيان را به سوى دشمن روان كن . براستى كه تو برگزيدهء شاهان گيتى و كارآزمودهاى . سوگند به جان و سرِ شاه سپاه توران و به خورشيد و شمشير و تخت و تاج كه من نيز از كار كاموس و خاقان چين ، دلم پر از درد و سرم پر از كين گشت . اينك بايد كه سپاه را به سوى گنگ برانيم و به سوى مرز ننگريم . آنگاه از چين و ماچين سپاه بخواهيم و پس از آن به سوى آن كينهخواهى برويم . چون اين سخنان گفته شد ، افراسياب با دلى پر از كين و سرى پر شتاب به جايگاه خواب خويش برفت .
در همه جا شب تيره ، چشم دژم خويش را بگشود و ماه كه از اندوه ، پشتش خميده گشته بود ، پديدار گشت و همه جا به سياهى مشك گرديد . چون فرغار از نزديكى سپاه ايران بازگشت ، در همان شب تيره و به هنگام خواب و آرام به نزد افراسياب آمد و به دو گفت : من از اين بارگاه بلند به سوى رستم ديوبند برفتم .
سراپردهء سبز بزرگى ديدم كه سوارى به مانند گرگى غرّان در آن بود . درفش اژدهاپيكر سياهى نيز در پيش آن سراپرده ، گويى سر به ماه برآورده بود . در پيش آن سراپرده نيز تاژى بزده بودند و درفشهاى فراوانى از آن بزرگان نيز در پيش آن برافراشته بودند . در درون تاژ ، ژنده پيل ژيانى بنشسته بود كه ببر بيان بر تن داشت .
اسپ سرخ و سفيدى نيز به پيش پاى او بود كه گويى هرگز آرام نمىگرفت . از كوههء زين آن لگام را فروهشته و كمندى بر فتراك آن گره كرده بود . سپهدار و پهلوانانى چون توس و گودرز و گيو و فريبرز و گرگين و فرهاد دارند . گرازه و گستهم و بيژن - پسر گيو - نيز پيش رو و ديدهبان سپاهند .
افراسياب از گفتار فرغار اندوهگين گشت و كسى را به نزد پيران پهلوان فرستاد و او را به نزد خود بخواند . پيران سپهدار با بزرگان و پهلوانان به شتاب به نزد افراسياب آمد . پس افراسياب چندى آن گفتار فرغار را بگفت تا ببيند آيا چه كسى در اين جنگ ، همآورد رستم است . پيران كه سخنان او را بشنيد ، به دو گفت : ما از براى سرزمين و فرزند و خويشان خود در اين جنگ خواهيم كوشيد . چون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 835
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٣٥