اينجاست ، همه را به سوى الماس رود « 1 » مىفرستم زيرا كه ديگر هنگام آرام و ناز نيست . از آن رستم تيز چنگ در هراسم همانا كه هيچ كسى نيز در كام نهنگ ، تن آسان نباشد . رستم در روز نبرد ، ديگر چون مردمان نباشد ، نه از زخم بر خود بپيچد و نه از درد بنالد . از نيزه و گرز و تيغ و باران تير نيز نترسد . گويى از سنگ و آهن است و نژادش از مردمان نيست و از اهريمن است . در روز كين ، چندان زره و جوشن و كلاهخود و ببر بيان در بر مىكند كه از آن همه بار ، پشت زمين نيز خم مىگردد . آنگاه همچون ابر غرّانى مىغرّد . ژنده پيل نيز ياراى پايدارى در برابر او را ندارد و كِشتى هم در درياى نيل ، توان كشيدن جنگ افزار او را نداشته باشد . اسپى چون كوه به زير خود دارد كه بسان باد مىتازد و گويى نژادش از ابر است . تگ آهوان و زور شير دارد و در دريا و خشكى دلير است . اكنون اگر مىخواهى در بارهء او بيش از اين گويم : در دريا به مانند كشتى است . آنگاه كه سوار بر اسپ بوده ، بسيار با او جنگيدهام . جوشنى از چرم پلنگ بر تن مىكند كه اگر چه آن را بسيار با گرز و تبر بيآزمودم ، ليك هرگز جنگ افزارم بر آن كارگر نيآمد . اكنون او به اين كارزار آمده است . پس ببينيم كه روزگار چگونه باشد . اگر يزدان يار ما باشد و آسمان چنان كه بايسته است ، بگردد ديگر نه ايران برجاى مانَد و نه شهريار آن ، و اين كارزار من نيز بسرآيد . اگر هم كه رستم در اين جنگ پيروز گردد ، من ديگر در اينجا درنگ نكنم و بدانسوى درياى چين رَوم و اين سرزمين توران زمين را براى او بگذارم . شيده كه سخنان پدر را بشنيد ، به دو گفت : اى شاه خردمند ، تا تخت و تاج بر جاى است ، جاويد باشى . همانا كه تو را فرّ و برز و فرزانگى و نژاد و بزرگى است و نيازى به پند هيچ آموزگارى ندارى . ليك به اين گردش روزگار بنگر . اكنون كه پهلوانانى چون پيران و هومان و فرشيدورد و كلباد و نستيهن شيرمرد ، دلشان شكسته و جنگ افزارشان بر زمين مانده ، پيوسته در اندوه و بيم بسر مىبرند . پس تو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 834
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٣٤
هامش
( 1 ) - محل اين رود دانسته نشد .