تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢

آگاهى يافتن افراسياب از آمدن رستم پس به افراسياب آگهى رسيد كه : سرزمين زادشم « 1 » ويران گشت . دل افراسياب از شنيدن اين سخن ، پر از انديشه شد و پرنيانى كه بر تن داشت ، چون خارى بر تنش گشت و گفت : ما را سپاه بسيارى است ، ليك آيا چه كسى سالار مىگردد و به پيكار رستم رزمخواه - كه از گرماى تيغش زمين سياه گشته - مىرود ؟ سپاهيان كه چنين شنيدند ، به افراسياب گفتند : اين همه از جنگ با رستم سر متاب . تو همانى كه از خاك آوردگاه ، جوش خون تا به ماه نيز بر مىآورى . تو را جنگ افزار و جنگاوران و گنج بسيار است . پس از چه‌رو دل خود را از كار رستم رنجه مىدارى ؟ از جنگ با يك سوار ، اين چنين اندوهگين مشو و به اين نامداران بنگر . اگر رستم را دليرى پنداريم كه يك سره از آهن نيز باشد ، باز هم او يك تن است . اينك سخن در بارهء او دراز گشت . پس با اين همه سپاهيانت چارهء او بساز و سر او را از ابر به خاك آور . آنگاه ديگر از يزدان و شاه ايران چه باكى خواهى داشت ؟ نه كى خسرو و تاج و تختش را بر جاى گذاريم و نه آن سرزمين ايران را آباد بگذاريم . به اين سپاه نامدار كه همگى جوان و شايستهء كارزارند ، بنگر . ما همگى از براى سرزمين و زن و فرزند و خويشان خود ، اگر تن به كشتن نهيم ، بهتر از آن باشد كه كشور را به دشمن دهيم . چون افراسياب سخنان ايشان را بشنيد ، آن نبرد كهن را فراموش كرد و از براى سرزمين نياكانش و نيز از براى خودش ، انديشه‌اى تازه بكرد و گفت : اكنون كه كار بر ما تنگ شده است ، من ساز و برگ جنگ را فراهم آورم و نگذارم كه كى خسرو شاد و پدرام از بخت خود ، بر تخت بنشيند . در روز نبرد ، با جنگ خود ، سر آن زابلى را به خاك آورم . نه نبيرهء خود را برجاى گذارم و نه هيچ پرخاش جوى ديگرى را . و اين

هامش
( 1 ) - ر . ك . ، ص 246 .