گفتگو را با شمشير فرو نشانم . آنگاه افراسياب بفرمود تا سپاه را بيآراستند و بار ديگر از نو كمر به آن كين ببستند . آن سركشان نيز بر او آفرين بخواندند و سرافرازان را به سوى آن كين بخواندند .
در ميان پهلوانان و سپاهيان افراسياب ، شيردلى به نام فرغار بود كه از بسيارى دامهاى دشمنان به تندرستى جَسته بود . افراسياب سپهبد نيز جنگ بسيارى ازو ديده و او را در هرجا پسنديده بود . پس افراسياب ، خانه را از بيگانگان پرداخته كرد و [ فرغار را نزد خود خواند ] و به دو گفت : اى مرد خردمند ، هم اكنون به سوى سپاه ايران برو و ببين كه سپاهيان رستم كينه خواه چند تن هستند و چگونهاند و چه كسى راهنماى ايشان بدينسو است ؟ پهلوانان نامدار و سواران و كمانداران و نيزهوران ايشان كدامند و چه آهنگى دارند ؟ پس فرغار براى جويا شدن از كار سپاه ايران ، روان شد .
چون فرغار از پيش افراسياب برفت ، افراسياب به بيگانگان روى ننمود و با دلى پر از اندوه ، فرزندش - شيده - را به نزد خود فراخواند و به دو گفت : اى پر خرد ، بدان كه سپاه بيشمارى از ايران بيآمد و رستم شيردل - كه با شمشير خويش ، خاك را گِل مىسازد - سپهدار ايشان بود . سرانجام ، آن رستم شيرگير بر پهلوانى چون كاموس و گرگوى و خاقان چين و گهار و منشور و كندر و شنگل - شاه هند - و سپاهى كه از كشمير تا سند بود ، پيروز گشت و بسيارى از ايشان را بكشت يا به بردگى برد . آن درگيريهاى ايشان چهل روز به درازا كشيد و در آن روزها گاهى جنگ مىكردند و گاه آرام بودند . تا اين كه سرانجام رستم با خم كمندش ، خاقان چين را از فراز پيل ، در بند آورد و او را با سواران و پهلوانان و بزرگان هر كشورى و جنگ افزار و شتران و پيلان و تاج و تخت پيلسته به ايران فرستاد . اكنون رستم و آن نامداران و گردنكشان ايران به سوى توران رو نهادهاند . پس اينك كه بخت از ما بگرديده است ، من اين گنج و تخت را در اينجا نگذارم و هرچه گنج و تاج و كمر و گردنبند و سپر زرّين در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 833
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٣٣