سرفراز ، براستى كه گيتى نيازمند مِهر تو است . ما نيز شايسته نيست كه از اين پس روز و شب ، بدون آفرين گويى بر تو لب بگشاييم . هميشه شاد و روشن روان زندگانى كنى و خِرَدى پير و بختى جوان داشته باشى . يزدان ، تو را از نژاد پاكى به ما داد و هيچ كس چون تو از چنان مادر پاكى نزاده است . خاندانت پيوسته چنين باشد و مبادا كه اين نژاد بسر آيد . براستى كه تو بىنياز و نيك اخترى و بر مهتران گيتى ، سرور هستى . خداوند گيتى ، پناه تو و زمان و زمين ، نيكخواه تو بادا . نام تو جاودانه در يادها بماند و روزگار به بخت تو آباد باشد . براستى هر كه سراسر روى زمين را پيموده و همه گونه جنگ و آرام و كينهخواهى بديده باشد ، هرگز در يك جا بيش از اين سپاهيان و شاهان و پيلان و مردان و اسپان و تخت پيلسته و هر گونه تاجى نديده و از موبد سالخوردهاى نيز نشنيده است . ستاره نيز بر آن دشت مىنگريست و مىديد كه سپاه ما در آن جنگ ، بيچاره شده است . ما بسيار گِرد اين دژ بگشتيم ، ليك هيچ چارهاى براى گشودن آن نيافتيم . از دَم آن دشمن اژدهافش ، خروشان بوديم ليك اين كمند تو بود كه ما را رها ساخت . همانا كه تو تاج ايران و پشت سران و سرافرازى و ما در پيش تو كهترانيم . باشد كه يزدان به پاداش آنچه بكردى ، هميشه چهرهات را خندان سازد . ولى ما هيچ توان پاداش دادن به اين كار تو را نداريم و تنها زبانمان پر از آفرين تو است و بس . براستى كه بزرگىِ تو هر روز افزونتر است و تو به تنهايى همآورد يك سپاهى .
چون رستم سخنان ايشان را بشنيد ، دلش شاد گشت و روانش از انديشه آزاد شد . پس بديشان گفت : اى مهتران سرافراز و بيدار و دلاور ، بدانيد كه پشت من به شما ايرانيان ، راست است و دل روشنم بر آنچه كه مىگويم گواه است . آنگاه رستم گفت : اكنون سه روز در اينجا شاد و گيتىفروز بباشيم و به روز چهارم به سوى جنگ با افراسياب برانيم و از آب ، آتش برآوريم . پس همهء آن نامداران به گفتار رستم ، به بزم و خوردن ، روى نهادند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 831
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٣١