تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 829

مساهمون:

ص٨٢٩
رستم گفتند : اى مرد با زور و هوش ، اى پيلى كه پلنگينه پوشيده‌اى ، آيا چون زاده شدى ، پدرت تو را چه ناميد ؟ آيا كمندافكن هستى يا آسمان نبردى ؟ ليك اين را بدان كه رنج بردن در اين شهر كه همگى مردمش پيكار جو هستند ، دريغ باشد . آن هنگام كه تور - پسر فريدون - از ايران بدينجا آمد ، خردمندان را فرا خواند و بنيان اين بارو را با سنگ و چوب و گچ و نِى بيافكند و سرانجام آن را با افسون و رنج ، بدين سان كه مىبينى برآورد و در اين راه گنج بسيار بداد . از آن پس مردان بسيارى رنجها بردند تا اين بارو را بدست آورند و ويران سازند ، ليك هيچيك نتوانستند بر اينجا فرمانروا گردند . پس رنج بردن در اين راه ، ارزشى ندارد . در اين دژ جنگ افزار و خوردنى بسيار است و در زير آن نيز راهى است كه هرچه بخواهيم بدينجا مىآوريم . تو اگر سالهاى سال نيز بجنگى و رنج ببرى ، نتوانى بر اين دژ چيره گردى . از آن افسون تور و دَم موبد ، هيچ بلكن بر آن كارگر نيافتد . چون رستم سخنان ايشان را بشنيد ، سرش خيره شد و دل سپاهيان نيز تيره گشت ، زيرا آن رزم را چنان كه آرزو مىكردند ، نيافتند . ليك رستم سپاهيان را بر چهار سوى دژ بيآورد . در يك سو سپاهيان زابلى زره‌دار با دشنه‌هاى كابلى در دست بايستادند . در سوى ديگر گودرز جاى گرفت و در يك سو ، توس . گيو نيز با پيل و كوس در پشت سر توس بايستاد . آنگاه رستم كارآزموده كمان را برگرفت . همهء آن دژ از كار او در شگفت گشته بودند . از آن پس هر كه سر خود را از آن بارو بيرون مىآورد ، پيكان رستم بر مغزش فرود مىآمد . سپس ايرانيان پِى آن بارو را بكندند و مردم را از فراز آن به زير كشيدند . آنگاه در زير آن ستونها نهادند و نفت سياه بر آنها بريختند . چون نيمى از ديوار دژ كنده شد ، بر آن چوبها آتش بزدند . ناگهان آن بارويى كه تور بساخته بود ، به زير آمد . پس رستم سپاهيان را در هر سو گرد آورد و بفرمود تا با كمان و تير خدنگ به جنگ ايشان روند . پهلوانانى كه در آن دژ بودند ، از براى گنج و فرزندان و خويشان و سرزمين خويش ، همگى سرها را به باد دادند . براستى در آن هنگام هر كه از مادر نزاده بود ، گرامىتر بود . آنگاه دليران ايران از اسپ پياده شدند و