برگستوانور به همراه گستهم و بيژن - پسر گيو - و هجير - كه پهلوانان هنرمند و جنگاورى بودند - به آن دژ روند . سالار آن دژ پهلوانى به نام كافور بود كه [ از سوى افراسياب ] به آن شهر گمارده شده بود . چون كافور بشنيد كه سپاهى از ايران به سپهبدى يك نامور كينهخواه بيآمد ، جامهء جنگ بپوشيد . همهء مردم آن شهر نيز كمندافكن و زورمند و از جنگ جويان استوارى بودند كه بسان پلنگ با كافور به جنگ شتافتند . كافور با گستهم در آويخت و سپاهيانشان نيز با يكديگر جنگ آغاز كردند .
بسان شيرى كه دليرانه به پيش گوزنى آيد ، رزم بكردند . بسيارى از پهلوانان ايران كشته و ديگر رزمجويان نيز از اندوه سرگشته شدند . چون گستهم سپاه را بدين گونه ديد و گيتى را در دست ديو واژونه يافت ، به سپاهيان بفرمود تا نخيز سازند و بر آن سپاه دشمن تيرباران كنند . كافور كه چنين ديد ، به سركشان سپاه خويش گفت : همانا كه پيكان بر آهن كارگر نيافتد . پس همگى با تيغ و گرز و كمند ، سرِ آن سركشان را به بند آوريد . سپاهيان كافور به فرمان او بر ايرانيان بتاختند و گويى از دريا آتش برانگيختند . بسيارى از ايرانيان كشته شدند و بخت بد به ايشان روى كرد .
گستهم كه چنين ديد ، به بيژن گفت : بىدرنگ به نزد رستم برو و او را بگوى كه به شتاب با دويست سوار به يارى ما آيد . بيژن بسان باد برفت و آن سخنان را به تهمتن بگفت . رستم با شنيدن گفتار بيژن به مانند بادى كه از كوه سياه بوزد ، به سوى آن رزمگاه شتافت و به كافور گفت : اى سگ بىهنر ، اكنون اين رزم را بر تو بسر آورم . در همان هنگام كافور به سختى بر رستم - آن درخت بارور خسروانى - بتاخت و به مانند تير ، تيغى را بيانداخت تا بر رستم پهلوان شيرگير آيد . ليك رستم سپر را در پيش گرفت و كافور پرخاشخر فرو ماند . آنگاه كافور كمندى را به سوى توس بيانداخت . رستم بر او فسوس بسيار بكرد و چنان گرزى بر سر آن كافور پرخاشخر بزد كه سر و كلاهخود و گردن او را با هم بشكست و مغز سرش از بينى فرو ريخت و بر زمين افتاد . رستم بدين سان تا در دژ بتاخت . مهتران از كهتران ايشان پيدا نبودند .
سپاهيان كافور به درون دژ رفتند و در آن را ببستند و از آن بالا تير بباريدند . آنگاه به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 828
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٨