جاى نماند و زمين از بزرگان و پيلان تهى گشت . تا فراتر از سه كُروه ، همه جا پر از خون و مغز است . از سوى ديگر تهمتن كينهخواه پيشاپيش سپاهى بدينجا نزديك مىشوند . اگر آن گروه در اينجا به جنگ آيند ، ديگر كوه چون دشت مىگردد و دشت از بسيارىِ كشتگان ، همچون كوه مىشود .
چون افراسياب آن سخن را بشنيد ، دلش پر از درد و سرش پر از دود گشت . آنگاه همهء موبدان و خردمندان را فرا خواند و با ايشان بسيار از كار گذشته سخن راند و گفت : سپاه جنگ جويى از ايرانيان به سوى آن نامداران سپاه ما روى نهادند و سپاه گِران ما را با آن همه ساز و برگ بسيار شكست دادند . از اندوه كاموس و خاقان چين ، گويى مرا بر زمين بستهاند . اينك كه سپاهى بدانسان كشته و زخمى گشتند و دو بخش از پهلوانانمان در بند شدند ، بگوييد كه چه سازيم و اين كار را چگونه درمان كنيم ؟ همانا كه سزاوار نيست اين كار را بر دل خويش آسان گيريم . اگر اين چنين كه گفتهاند رستم پيش رو آن سپاه باشد ، ديگر هيچ سرزمين آبادى در آنجا نخواهد ماند .
اگر رستم آن است كه من ديدهام ، بسيار از نبردش سر پيچيدم . آن هنگام كه من سپاهى به نزديكى رى برده بودم ، او كودكى نزار به مانند نِى بود ، ليك بيآمد و تن مرا از زين برگرفت . هر دو سپاه به دو در شگفت مانده بودند . آنگاه ناگهان كمربند و بند جامهء من بگسست و من از چنگ او به زير پايش نگونسار گشتم . نيز بدانيد كه او با بزرگان مازندران چه كرد و بر سر آن مهتران چه آمد و همچنين از آن بديهايى كه او پيش از اين با بزرگان توران زمين بكرده ، آگاهيد .
آن گرانمايگان كه چنين ديدند ، همگى از جاى برخاستند و گفتند : اگر اين نامداران سقلاب و چين بودند كه جوياى رزم و كينهخواهى با ايران بودند ، ديگر چرا آن بزرگان را به يارى خواندى و بيهوده آن همه گنج ببخشيدى ؟ هنوز نه كسى از سپاه ما كم شده و نه اين كشور از خون ما تر گشته است .
اينك نيز چرا اين همه از رستم بيم دارى و پيوسته نام دشمن را بر زبان مىآورى ؟ سرانجام همهء ما مرگ است و همگى از آن هنگام كه ميان را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 826
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٦