ببستهايم ، هنوز نگشادهايم . رستم نيز اگر بر ما بتازد ، كيفر آن را ببيند . اگر همهء ما كمر به اين كين ببنديم ، هيچ كسى از ايرانيان زنده نخواهد ماند . چون افراسياب شاه پاسخ آن بزرگان را بشنيد ، ديگر خواب و آرام و خورد از ياد ببرد و زبان آوران و دليران و گردنكشان سپاه را برگزيد و در گنج بگشود و ايشان را دينار بداد و بدين سان روان خويش را با خون ، آهار داد . سرانجام چنان سپاهى از آن پهلوانان گرد آمد كه گويى آسمان به كينهخواهى آمده بود .
جنگ رستم با كافور مردم خوار
از سوى ديگر فريبرز با دلى شاد و با آن جامهء شاهوار و تاج و گوشوارى كه شاه فرستاده بود ، به نزد رستم رسيد . رستم پهلوان پيل تن نيز كه او را بديد ، شادمان گشت . آنگاه بزرگان سپاه انجمن گشتند و رستم پهلوان را آفرين كردند و گفتند : زمين از رستم آباد بادا . چشم شاه گيتى بر او شاد و بر و بوم ايران آباد باد . سپس چون آن بزرگان و سران ، جامهء فرستادهء شاه را برداشتند ، فريادى بلند كشيدند كه از ابر نيز بگذشت و گفتند : ما همگى چاكر و بندهء شاهيم و به فرمان و خواست او سر افكندهايم .
آنگاه رستم آن سپاهيان را به شتاب از آنجا براند و به سغد آمدند و دو هفته در آنجا بماندند . رستم در سغد به شكار گورخر و ميگسارى پرداخت . پس از دو هفته سپاه را از آنجا روان ساخت . چون يك ايستگاه برفتند شهرى ديدند كه نام آن بيداد بود . درون آن دژ ، مردمانى آدمخوار زندگانى مىكردند و هر از گاهى زيبا رويى را خوراك خود مىساختند . در خوان شهريار پليد آنجا نيز كنيزان زيبا رويى از كودكان نارسيده براى شاه خوراك فراهم مىآوردند و آن شاه بدين گونه پرورش مىيافت .
تهمتن كه با سپاهيان خود به آن شهر رسيد ، بفرمود تا سه هزار سوار زرهدار و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 827
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٧