هميشه جوان بماند . آسمان هيچ پرستندهاى چون تو نشناسد و پيوسته تو را نيك اختر دارد . بارى ، چون نويسندهء نامه از آن آفرين گويىها پرداخته شد ، مُهر خسرو را - كه بر نگين انگشترى او بود - بر نامه نهاد . آنگاه كى خسرو بفرمود تا جامهاى شاهوار بيآراستند و ستام و كمرها بپيراستند و سد كنيز كمربسته و سد اسپ گرانمايه با زين زر و سد بارِ شتر از ديباى چين و سد بارِ ديگر شتر از گستردنى و دو انگشترى ياكند درخشان و افسر زر و مرواريد و يك دست پوشيدنى شاهوار زربفت و دستبند و گردنبند و كمر زرّين بيآوردند . بدين سان براى آن سران پيشكشها بساختند . به فريبرز نيز تاج و گرز و درفش و تيغ زرّين و زرّينه موزه بداد و بفرمود تا با آنها به سوى رستم سپهبد بازگردد و به دو گفت : من در اين جنگ با افراسياب هرگز آرام و خورد و خواب نيابم تا اين كه سر آن شهريار بلند به خم كمند تو به بند آيد .
آنگاه فريبرز به كام دل شاه ايران از آنجا بازگشت .
آگاهى يافتن افراسياب از كار سپاه
پس به افراسياب از آن آتشى كه از دريا برآمد و از كار كاموس و منشور و خاقان چين و آن شكستى كه به توران زمين رسيد ، آگهى شد و او را گفتند : چنان نهنگى از ايران به جنگ ما آمد كه راه گردش آسمان نيز تنگ شد . چهل روز ، يك سره ، شب و روز جنگ بود . از گَرد آن سواران ، آفتاب پديدار نبود . ليك سرانجام چون آن بخت بيدار ما به خواب رفت ، هيچ سوارى از اين سپاه نامور ما در جنگ نماند . ايرانيان همهء بزرگان و مهتران نامور ما را در بند گران آوردند و به خوارى بر پشت پيل افكندند . تا چند كُروه سپاهيان گرد آمده بودند . آنگاه هزاران تن از بزرگان ما را با خاقان چين از اينجا به ايران زمين بردند . از آن همه كشته كه بر آن رزمگاه افتاده بودند ، هيچ كسى را راه رفتن نبود . پيران نيز از سوى ديگر با گروهى از نامداران به سوى ختن رفت . ديگر هيچ سپاه كشانى و چينى و وهرى و يا از شهريان و ديگر جاها بر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 825
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٥