تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 823

مساهمون:

ص٨٢٣
نيز با بزرگان و پهلوانان ، چندى با او برفت و او را در برگرفتن و پدرود كرد . فريبرز هم اشك از ديدگان بباريد . آنگاه رستم از آنجا به سوى سپاهيان بازگشت . چون شب فرا رسيد و دو زلف سياه آن پديدار گشت ، همهء آن نامداران فرخنده پِى با رامشگران به ميگسارى پرداختند . آنگاه هر يك به آرامشگاه خويش بازگشتند . چون خورشيد به زردى دينار بر پردهء آسمان پديدار گشت ، خروش كارناى از دهليز سراپرده برخاست . تهمتن كمر به تاختن بست و بر آن رَخش كوه‌پيكر بنشست و بفرمود تا سپاهيان ، توشه برداشتند و در آن راه دشوار روان شدند . و بدين سان آن سپاه رزمساز آن راه دراز بيابان را در پيش گرفتند . رستم به توس و گودرز و گيو گفت : اى نامداران و مردان پهلوان ، بدانيد كه اين بار من در اين جنگ ، كار را بر آن بدانديشان به تنگ مىآورم . چه كسى مىدانست كه اين مرد سِندى چاره‌گر ، از چين و سقلاب و هند سپاه مىآورد . ليك من او را چنان مست و بيهوش سازم و تنش را خاك گور سياوش كنم كه ديگر از هند و سقلاب و شنگان و چين بر او آفرين نخوانند . رستم ، اين بگفت و كوس بزد و گَرد از دشت برخاست . آسمان پر از گَرد و زمين پر از مردان بود . دو ايستگاه از آن رزمگاه برفتند . همه‌جا از كشتگان ، سياه بود . چون به بيشه‌اى رسيدند ، فرود آمدند . همهء زمين و رود آنجا از سپاهيان ، سياه گشت . چندى در آن بيشه بماندند و سپاهيان از رنج راه بيآسودند . برخى با شاى و خرّمى به ميگسارى پرداختند و گروهى نيز از مستى بخفتند . در آن هنگام فرستادگان كشورها و مهتران و نامداران گوناگونى به پيش رستم نامدار بيآمدند و او را پيشكش و باژ و بشار فراوان بدادند . پاسخ نامهء رستم از كى خسرو چون چند روز از اين داستان بگذشت ، كسى به نزد شاه ايران آمد و گفت : فريبرز