تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
و تخت پيلسته به نزد كى خسرو ببر . فريبرز كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى هژبر ژيان ، من در اين راه كمر را تنگ ببستم . نامه نوشتن رستم به كى خسرو پس رستم دبيرى كارآزموده پيش خواند و سخنهاى بايسته را با او براند . دبير به فرمان او آن نامهء خسروى را با شاهبوى بر پرنيان بنوشت . آغاز نامه ، خداوند را آفرين كرد : او كه هميشه هست و خواهد بود ، خداوند برآورندهء ماه و خورشيد و كيوان ، آن نگارندهء فرّ و ديهيم و زور كه آسمان و زمين و زمان و روان و خِرَد و كيش را بيآفريد . و آفرين خدا بر كى خسرو شهريار باد كه پيوسته برجاى باشد . بدان كه من به فرمان تو به ميان آن دو كوه برسيدم . سپاه سه كشور در آنجا انجمن گشته بودند . همانا كه بيش از سد هزار شمشيرزن از سپاه دشمن در آن كارزار بودند . از چين تا به درياى سند ، سپاهيان كشانى و شكنى و چينى و هندى بيآمده بودند . سراپرده و پيلان و تختهاى ايشان از كشمير تا دامان كوه شهد بود . ليك من از نيك اخترى شهريار بود كه نترسيدم و ايشان را به نابودى افكندم . چهل روز پيوسته ميان ما و ايشان جنگ بود . همهء ايشان شهرياران با تاج و تخت و افسر بودند و از آن همه سپاهيانشان گويى گيتى نيز بر ايشان تنگ بود . اكنون در ميان اين دو كوه از آن همه خون و كشته نمىشود گذشت . تا چهل پرسنگ ، زمين از آن خونها همچون گِل گشته است . اگر بيش از اين در اين باره سخن گويم ، نامه دراز گردد . پس بدان كه شهرياران ايشان را با خم كمند خويش از بالاى پيل برگرفتم و اينك ايشان را با پيشكش و گوهرهاى بيشمار به نزد تو اى شاه فرستادم . خود نيز آهنگ رفتن به شهر گنگ دارم تا مگر آن گروى به پيش گرز من آيد . زبانها پر از آفرين تو و سرِ آسمان به زير پاى تو بادا . آنگاه چون نامه را مُهر بكردند ، آن را به فريبرز پهلوان فرّخ نژاد داد . فريبرز نيز با آن شاه و پيلان و بار سه هزار شتر ، شادان به نزد خسرو خراميد . رستم پهلوان پيل تن