همهء سپاه به آن همه خواسته مىنگريستند . اگر سوار كماندار و گشاده بر و زورمند و دلاورى تير خدنگ چهار پرى را بدانجا كه آن خواستهها گرد آمده بودند ، مىانداخت ، از اينسو به آن سو گذر نمىكرد . چون رستم به آنها بنگريست ، خيره بمانْد و پروردگار گيهان آفرين را فراوان ياد كرد و گفت : براستى كه اين روزگار ناپايدار ، گاهى بزم مىسازد و گاه كارزار .
همىگردد اين خواسته ، زآن بدين * به نفرين دهد گاه و ، گاه بآفرين
يكى گنج ازينسان همىپرورد * كسى ديگر آيد كزو برخورد
كاموس و خاقان چين بر آن بودند كه ايران زمين را به آتش كشند . ايشان به اين خواستهها و ژنده پيلان و سپاه بسيار و گنج آراستهء خود شاد بودند و يك دَم نيز ياد يزدان نكردند كه آسمان و زمين و زمان و همهء آشكار و نهان را بيآفريد .
ز يزدان شناس و ز يزدان سپاس * به دو بگرود مرد نيكىشناس
همانا كه اين زور و فرّهى و سودمندى و بهروزى ما از يزدان بود . اكنون من اين بزرگان و مهتران هر كشور را با اين تخت و كلاه زرّين ، سوار بر اين ژنده پيلان و نيز هر خواسته و چيز با ارزش ديگرى كه هست سوار بر شتران مست به نزد شاه مىفرستم . بر من سزاوار نيست كه در اينجا درنگ كنم . پس خودم تا شهر گنگ مىتازم و هر گناهكار و خونى را به چنگ مىآورم و گيتى را با دشنهء خويش مىشويم و هيچ بدكارى را بر جاى نگذارم . سرِ بتپرستان را بر خاك آورم و راه يزدان پاك را پديدار سازم . گودرز كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى نيك انديش ، هميشه برجاى و شاد و با كام دل شاه باشى . آنگاه تهمتن فرستادهاى را بجُست كه بتواند با شاه ، گستاخ باشد . پس فريبرز - پسر كاووس - را برگزيد كه به شاه نزديك بود . به دو گفت : اى مهتر نامدار كه هم از نژاد شاهانى و هم خودت شهريارى ، اى هنرمند نژاده و دانشمند ، تو شادانى و كهتران نيز از تو شادند . اينك رنجى ببر و از اينجا نامهء مرا به همراه اين بنديان و خواستهها و شتران و ژنده پيلان و آن افسر و دستبند و گرز و تاج
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 821
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢١