رفته بودند . چون به نزد رستم آگهى رسيد كه همهجا از تركان تهى شد ، از آن نامردى و خواب ايرانيان بسان شير ژيان برآشفت و زبان به دشنام بگشود و گفت : براستى كه هيچيك از شمايان را خِرَد در سر نباشد . چگونه سپاه دشمن از ميان اين دو كوه بگريختند ؟ مگر به شمايان نگفتم كه ديدهبانان را به همهجا بفرستيد ؟ شما سر به آسايش و خواب سپرديد و دشمن سر به رنج و راه داد .
تن آسان ، غم و رنج بار آورد * چو رنج آورى ، گنج بار آورد
ما نيز هر گاه كه تن آسان شويم ، بايد از اندوه ايران زمين هراسان گرديم . آنگاه رستم همچون پلنگى با توس برآشفت و گفت : آيا اينجا خوان است يا دشت جنگ ؟ از اين پس تو بر اين دشت بنگر كه پيران و كلباد و هومان و رويين و پولاد با سپاهى بيآيند و تو نيز با سپاهيان خود به جنگ رَوى ، ليك بدان كه ديگر رستم با تو نباشد و او را به چنگ نخواهيد آورد . پس اگر خودتان توان جنگ داريد ، بجنگيد . من از آن كارزار ، پيروز بازگشتم ، ليك سرانجام ، همهء آنچه كردم تباه گشت . اينك بنگر كه آن ديدهبان از كدامين گروه است و سرهنگ او چه نام دارد . چون آن ديدهبان را بيافتى ، بىدرنگ دست و پايش را با چوب بكوب و هرچه دارد ازو بستان و پايش را در بند كن و او را بر پشت پيل بلندى بگذار و بدين سان او را به نزد شاه بفرست تا شايد آرام گيرد . آنگاه همهء خواستههايى را كه سپاهيان ايران در اين جنگ از دينار و گوهر و تخت پيلسته و ديبا و افسر و گنج و تاج يافتهاند ، به پيش خودت گِرد آور . و به ياد داشته باش كه در اين دشت ، شاهان و نامداران و گنجداران بسيارى از چين و سقلاب و هند و و هر بودهاند . پس نخست از اين همه خواسته بايد پيشكشهايى براى شاه بفرستيم ، آنگاه بهرهء من و تو و سپاهيان را جدا سازيم .
توس سپهبد كه سخنان رستم را بشنيد ، بيآمد و همه را گِرد آورد . همهء پهلوانان به آن دشت نبرد رفتند و كوهى از كمرهاى زرّين و تاج پيروزه و تخت پيلسته و ديبا و دستبند و تير و كمان و برگستوان و گوپال و دشنهء هندى در ميان آن دو كوه بر پا شد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 820
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٢٠