همگى جامهء رزم از تن بيرون كنيد و بيآساييد .
غم و كام دل بىگمان بگذرد * زمانه دَم ما همى بشمرد
همان به كه با جام مِى بشمريم * بدين چرخ ، نامهربان ننگريم
اكنون تا نيمه شب به ميگسارى پردازيم و به ياد بزرگان لب بگشاييم . گيهاندار پيروزگر را سپاس مىگزاريم كه مردانگى و بخت و هنر از اوست . پس سزاوار باشد كه در اين سراى سپنجى ، دل خويش را با درد و رنج نداريم . بزرگان كه چنين شنيدند ، بر او آفرين خواندند و گفتند : كلاه و نگين بزرگى بىتو مبادا . براستى كسى كه كهترى به مانند رستم پيل تن دارد ، سرش از آسمان نيز برتر است . تو خود ، مىدانى كه چه مهربانىاى با ما بكردى ، آسمان از جان تو شاد بادا . ما همگى كشته و بخت برگشته بوديم ، ليك از براى تو بود كه زنده و گيتىفروز گشتيم . آن نژاد تو و آن مادرى كه پسرى چون تو بيآورَد ، پسنديده بادا . آنگاه رستم بفرمود تا آن پيل و تخت پيلسته و تاج زرّين و گردنبند [ خاقان چين ] را بيآورند . خود نيز مِى خسروانى و جام بيآورد و نخست از كى خسرو ، شاه گيتى نام برد . آنگاه از پشت پيل ، چنان كارناى بزد كه آواى آن تا چند كُروه برفت . چون چندى بدين سان ميگسارى كردند و خرّم گشتند ، پهلوانان با شادى و روشن روانى برفتند .
چون شب فرا رسيد و ماه ، تخت خود را بر آسمان نهاد و پيراهن سياه شب را بدريد ، رستم ديدهبانى را بر آن پهن دشت بپراكند . شب كه بگذشت و دشنهء تابناك خورشيد پديدار شد و همهجا بسان ياكندى درخشان گشت ، بانگ تبيره از سراپرده برخاست و پهلوانان سپاه به پيش رستم برفتند . رستم به آن گردنكشان گفت : در هيچجا نشانى از پيران بدست نيآمد . پس بايد به سوى آن رزمگاه رويم و از هر سو سپاهيانى را بفرستيم . بيژن - آن مرد تيز - چون سخنان رستم را بشنيد ، بىدرنگ بدان دشت نبرد شتافت . همهجا را پر از كشتگان و زخميانى يافت كه بر خاك افتاده بودند . و زمين پر از سراپردهها و خرگاههاى آراسته بود كه دشمنان بر جاى نهاده و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 819
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٩