گران بسته بودند .
خواسته بخش كردن رستم
آنگاه رستم به ايرانيان گفت : اكنون ديگر بايد ميان بگشاييم ، زيرا در پيشگاه خداوند پيروزگر ، ديگر نيازى به گوپال و تير و سپر نيست . پس همگى در پيشگاه يزدان سر به خاك سياه نهيد ، زيرا كه هيچيك از نامداران ما كشته نشد تا اكنون از براى آن دلمان دژم باشد . پس از اين كه چنين كرديد ، همگى تاج بر سر گذاريد .
بدانيد آن هنگام كه به كى خسرو - آن شاه گيتى - از كار شمايان آگهى رسيد ، او همهء آن را به من بازگفت كه : توس سپهبد به اين كوه آمده و از پيران و هومان به ستوه آمده است . من از شنيدن آن گفتهء شاه از هوش رفتم و مغزم از براى پيكار به جوش آمد . از آنچه كه بر سر بهرام و گودرز و ريونيز آمده بود ، دلم از آبنوس نيز تيرهتر گشت . از ايران به شتاب به سوى جنگ تاختم و هيچ در راه درنگ نكردم . چون چشمم به خاقان چين و آن نامداران و پهلوانان كينهخواه ، بويژه به كاموس و آن فرّ و برز و يال و دست و گرز او افتاد ، در دل گفتم : ديگر روزگارم بسر آمد . زيرا از آن هنگام كه من كمر به مردانگى ببستم بيشتر از اين سپاهيان و ساز و برگ ايشان ، با اين ساليان زيادى كه بر من بگذشته ، در هيچ كجا نديدهام . روزگارى در شبى تيره به ديوان مازندران با آن گرزهاى گرانشان رسيدم . ليك هرگز دلم از مردانگى نپيچيد و هرگز دست از جان نشستم . ولى در اين رزم بود كه روز من تاريك و دل گيتىافروزم سياه گشت . اكنون سزاوار است كه همگى با درد در پيش يزدان پاك به خاك افتيم ، زيرا او بود كه ما را زور و اختر بلند و بخش كيوان و خورشيد بداد . پس مبادا كه كارمان نشيب گيرد و بيم بر ما آيد . و بدانيد كه كارآگهان كى خسرو - آن شاه گيتى كه آفرين بر جانش باد - از كار ما به دو آگهى مىبرند و چون از اين پيروزى ما آگه شود ، آن پيشگاه نامور را مىآرايد و تاج كيانى بر سر مىنهد و به درويشان بخشش بسيار مىكند . پس اكنون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 818
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٨