شكسته شدن سپاه تورانيان آنگاه تهمتن دست به گرز گران برد . ديگر بزرگ و خُرد در برابر او يكسان بود . سراسر آن آوردگاه از كشتگان چنان شد كه راه گذر مور و پشه نيز تنگ گشت . همهجا تنهاى بىسر و سرهاى بىتن افتاده بود . از آن همه كشته و زخمى ، جوى خون روان شد . چون آن بخت تابندهء دشمن تاريك شد ، شب نيز نزديك گرديد . ناگهان باد و ابر سياهى برآمد و همهجا تاريك گشت . سپاهيان دشمن ديگر سر از پاى نشناختند و راه بيابان را در پيش گرفتند . چون پيران به آن رزمگاه بنگريست ، ديگر بخت را برگشته يافت . به منشور و فرطوس و خاقان چين و ديگر پهلوانان نگاه كرد درفش بزرگان نگونسار گشته و زخميان به خوارى بر خاك افتاده بودند . پس به نستيهن پهلوان و كلباد گفت : ديگر ژوپين و دشنه را بايد نهان سازيم . و بدين سان آن درفش سياه توران نگونسار گشت و ايشان ، لرزان از آن رزمگاه برفتند . گيو سوى راست سپاه دشمن را تاراج كرد و همهء آن دشت را چون پَر جُرَب « 1 » ساخت . آنگاه به چپ و راست بتاخت تا بداند كه پيران در كجاست . ليك سرانجام چون دليران ايران ، پيران را نديدند ، به پيش رستم سرافراز بازگشتند . از آن جنگ ، اسپان جنگى تباه گشتند و همه رنجه و خسته گشتند . آنگاه همگى با كام دل به سوى كوه روان شدند و تهمتن نيز در پيش ايشان بود . همهء كلاهخودها و جوشنها پر از خون و خاك و برگستوانها چاك چاك گشته بود . تنشان از رنج ، خسته ، ليكن دلشان از جنگ ، شاد بود . آرى آيين و نهاد گيتى چنين باشد . بدين گونه تا خود را نشستند ، همديگر را بازنشناختند . دست و پاى و تيغشان پر از خون بود و از آن همه كشته ، فراز و نشيب پيدا نبود . پس سر و تن بشستند و دلشان بدين شاد بود كه دشمن را در بند
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 817
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٧
هامش
( 1 ) - جُرَب به پارسى همان درّاج پرنده را گويند .