تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
مىداند كه روزگار چه پيش خواهد آورد و چه كسى در اين كارزار پيروز خواهد شد ؟ رستم كه چنين بشنيد ، رَخش را از جا برانگيخت و گفت : منم آن شيراوژن ِ تاج بخش زورمند كه كمند خويش به بازو افكنده‌ام . اكنون ديگر گاهِ فريب و پند نيست . براى من خاقان چين يا شير ژيان نيز يكسان است و همه را به خم كمند خويش خواهم آورد . رستم ، اين بگفت و آن كمند تاب دادهء خويش را بيانداخت و ميان آن فرستاده را به بند آورد . آنگاه به سوى پيل سپيدى كه شاهنشاه چين بر آن سوار بود ، آمد . چون به نزديكى آن رسيد ، شاه چين از جان خود نااميد شد . رستم پهلوان پيل تن - آن پسر زال سام - خم كمند خويش را بر آن شاه بيانداخت . درست در همان هنگام كه كمند از دست رستم رها شد ، سر آن شاه نامدار به بند آمد . رستم او را از پيل به زير آورد و بر زمينش بزد . و بدين سان سپاهيان ايرانى بازوى آن خاقان چين را ببستند و رستم او را پياده و بىپيل و تاج و تخت تا رود شهد براند . آنگاه او را به نگاهبانان توس سپرد . توس سپهبد كه چنين ديد ، آواى كوس را تا به آسمان برآورد . چنين است رسم سراى فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى نوش و مهر و گهى كين و زهر يكى را برآرد به چرخ بلند * يكى را كند خوار و زار و نژند يكى را ز تخت كىء دركشد * يكى را ز خاك سيه بركشد نه با آنت مهر و نه با اينت كين * كه به دان تويى اى جهان آفرين جهان را بلندى و پستى تويى * ندانم چه‌اى هر چه هستى تويى ز تو شادمانى و از تو غميست * يكى را فزونى ، دگر را كميست يكى را برآرى و شاهى دهى * يكى را به دريا به ماهى دهى يكى را بدادى ، دگر را بده * ميان دو آزاده كينه منه