تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 809

مساهمون:

ص٨٠٩
ببينم كه آن مرد سگزى كجاست تا با او بجنگم . چون رستم آواز شنگل را بشنيد ، از ميان سپاه نگاه كرد و او را بديد . پس گفت : اين همان است كه من آشكار و نهان از كردگار گيهان مىخواستم تا از آن سپاه بزرگ ، بيگانهء دليرى رزم مرا جويد . آنگاه من ديگر از آن سپاه ، نه سقلابى بر جاى گذارم و نه هندى و نه هيچ شمشيرهاى هندى و تيغهاى چينى ايشان را . پس رستم به پيش شنگل آمد و به آواى بلند گفت : اى بدنژاد فرومايه و اى بدگوهر ، زال زر نام مرا رستم نهاد ، پس تو چرا مرا سگزى مىخوانى ؟ اكنون بنگر كه سگزى ، مرگ تو است و بىگمان اين جوشن و كلاهخودت ، نساجامه‌ات خواهند گشت . رستم در ميان دو رده از سپاهيان ، با وى در آن آوردگاه مىگشت كه ناگهان نيزه‌اى بزد و او را از زين برگرفت و نگونسار كرد و بر زمينش بزد . آنگاه بر او بگذشت و سپس چون شير دست به شمشير برد . ليك در همان هنگام دليران سپاه ترك و چين و هند كه تيغهاى برّان خويش را به زهر آب داده بودند ، بر رستم پهلوان بتاختند و شنگل را در ميان گرفتند و او را از پيش آن شير ژيان بربودند . شنگل كه زره بر تن داشت ، زخمى نشد و جانش از دست رستم رهايى يافت . پس با رخسارى پر از چين ، به سوى خاقان چين گريخت و به دو گفت : براستى كه كسى در گيتى همآورد او نيست . زيرا كه او مرد نيست ژنده پيلى است كه بر كوهى سوار گشته است . مگر اين كه همهء سپاهيان به جنگ او روَند و گرنه اگر كسى به تنهايى به رزم اين اژدها رَود ، ازو رهايى نيابد . خاقان چين كه آن سخنان را از شنگل بشنيد ، به دو گفت : بامداد انديشه و نهادى ديگر داشتى . آنگاه خاقان به سپاهيان بفرمود تا همگى چون كوه ، رستم سرافراز و تنومند را در ميان گيرند و روزگار را بر او بسر آورند . رستم شير كه چنين ديد ، دست به شمشير برد و چپ سپاه چينيان را بشكست . با هر دشنه‌اى كه مىزد ، تنهاى بىسرى را بر آن دشت مىانداخت . كوه نيز ياراى پايدارى در جنگ با او را نداشت و پيل را نيز در برابر خشم او ياراى ايستادن نبود . سپاهيان دشمن چنان او را در ميان گرفتند كه خورشيد بر او نتابيد . آن چنان با نيزه و دشنه و گرز و تير بر آن پهلوان شيرگير بتاختند
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 809 | حكيم أبو القاسم الفردوسي