باشد ، دو دستش را به خم كمند ببندم . شمايان نيز در برابر آن نامداران ، درمانده مباشيد و بدانيد كه اگر سرنوشت من چنان باشد كه بايد در رزم بميرم ، پس بىگمان در رزم خواهم مرد . ليك اگر با نام نيكو بميرم روا باشد ، زيرا كه تن از براى مرگ است و اين نام است كه براى من برجاى مىماند .
ترا نام بايد كه ماند دراز * نمانى همى ، كار چندين مساز
دل اندر سراى سپنجى مبند * كه هر چون شوى ، زو بيابى گزند
اگر يار باشد روان را خرد * به نيك و به بد روز را نشمرد
خداوند تاج و خداوند گنج * نبندد دل اندر سراى سپنج
سپاهيان كه سخنان رستم را شنيدند ، گفتند : فرمان تو از آسمان نيز برتر است .
بدان كه ما نيز با تيغهاى تيزمان چنان رزمى بسازيم كه نام ما تا رستاخيز بر جاى مانَد . آنگاه چنان از دو سو سپاهيان بيآمدند ، كه گويى ابر سياهى برآمد كه شمشير و تير مىباريد . زمين به سياهى درياى كرف گشت . از پيكانهاى پولاد و پر تيرها ، رخسار درخشان آفتاب نيز سياه شد . سرنيزهها گويى ستارهها را به خون مىآلودند .
از آواى زخم گرزهاى گاوچهر ، گويى سنگ از آسمان مىباريد . زمين به زير خون و مغز سپاهيان فرو شده و كلاهخود بزرگان چاك چاك گشته بود . درخشش آن تيغهاى الماسگون به مانند ابرى بود كه خون مىباريد . گودرز پير كه چنين ديد ، گفت : از آن هنگام كه من كمر مردانگى بستهام ، هرگز نه رزمى بدين سان ديده و نه از گردنكشان شنيدهام . براستى كه كار گيتى چنين است كه از كشتن ، پيوسته يكى خوار گردد و ديگرى تن آسان باشد .
رزم شنگل با رستم و گريختن شنگل
پس شنگل در پيش سپاه بغرّيد و گفت : منم آن شيراوژن رزمخواه . مىخواهم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 808
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٨