تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢

چنين ديدند ، همگى اندوهگين گشتند . ليك در آنجا گهارگهانى ، آن پهلوان شيردل با درفشى سياه ايستاده بود . چون كلاهخود رستم را بديد ، سخت برآشفت و گفت : من در اين دشت كينه ، كين توران و چين را از اين سگزى بگيرم . در ميان مهتران ، او بايد با من كه دل شير و گرز گران دارم ، نبرد كند . آنگاه گهار اسپ را از جا برانگيخت و كينه‌خواهانه از ميان سپاه به نزد رستم پيل تن آمد . ليك چون رستم پيل تن را از نزديك بديد ، اندوهگين گشت و دست از جنگ كشيد و در دل گفت : اى گهار كارديده ، ديدى كه كاموس نيز در برابر او پايدار نبود . پس اگر اينك تندرست بگريزى ، بهتر از آن باشد كه با پهلوانى كردن ، سر خود به زير پاى آورى . گهار ، اين بگفت و به سوى دل سپاه بگريخت . دو سپاه به دو مىنگريستند . درفش تهمتن در ميان سپاه ، چون درختى بر فراز كوهى بود . رستم كه چنين ديد ، چون گَرد چنان از پسِ او بتاخت كه زمين لآلگون گشت و آسمان ، لاژوردين شد . آنگاه رستم نيزه‌اى بر كمر بند او بزد و گبر او را بدريد و بسان برگ درختى كه بادى سخت بر شاخ آن بوزد ، او را بر زمين انداخت . درفش كبود گهار سرنگون گشت . گويى گهارگهانى هرگز نبود . چون پهلوانان ايران بديدند كه رستم چه كرد ، از چپ و راست ، گَرد نبرد برخاست . گودرز سرافراز و توس ، آن درفش كاويانى و كوس را بيآوردند . از دل سپاه ايران خروشى برخاست كه : رستم پهلوان ِ لشگرپناه پيروز گشت . آنگاه رستم بفرمود كه : سد سوار نامدار از سپاه ايران به پيش من بفرستيد تا من هم اكنون آن پيل و تخت پيلسته و تاج و گردنبند و دستبند و گرز را از خاقان بستانم و به شاه پيروز و دلير ايران دهم . پس هزار دلاور زره‌دار با گرز گاوسار از سپاه ايران به پيش رستم بيآمدند . رستم به آن ايرانيان گفت : همگى كمر به اين كينه ببنديد . سوگند به جان و سر شاه و به خورشيد و ماه و به خاك سياوش كه اگر نامدارى از ايران زمين از برابر آن سالار چين بگريزد ، كلاه كاغذينى بر سرش نهم « 1 » و بجز دار يا بند و چاه چيزى نبيند . سپاهيان

هامش
( 1 ) - كلاه كاغذين بر سرِ مجرمان مىنهادند .