مانند شيرى هستند ، ديگر كار روزگار به كام دل ما باشد . ليك تو يك امروز و فردا را در پيش سپاه مباش و رزم مكن . برو و در پشت سر خاقان چين بايست تا كسى تو را در ميان آن دويست سوار نشناسد . زيرا اگر آن زابلى ، تو را با اين درفش و سپاهيانت ببيند ، ديگر كارَت تباه گردد . اينك بگذار تا ببينيم كار ما چگونه شود و بخت بيدارمان ما را چگونه يارى كند .
آنگاه پيران از آنجا به سوى سپاه ايران ، آنجا كه رستم پيل تن جاى داشت ، برفت و از اسپ فرود آمد و رستم را آفرين بسيار كرد و گفت : همانا كه آسمان بلند نيز از تو روشنى گيرد . مبادا كه روزت نشيب گيرد و بيم بر تو آيد . اى پهلوان ، بدان كه من از نزد تو برفتم و پيامت را به پير و جوان بدادم . از تو و هنرهايت - كه براستى هيچكسى در گيتى ياراى ستودنت را ندارد - بسيار سخن گفتم . با ايشان هم از آشتى سخن راندم و هم از جنگ . سرانجام ايشان به من گفتند : ما هر آنچه كه او بخواهد از گنج و زر و خواسته ، مىتوانيم به دو دهيم ليك گناهكاران را نمىتوان به دو داد . پس در اين باره انديشه كن و به شتاب سخن مگوى . آيا چه كسانى بجز خويشان افراسياب ، گناهكارند ؟ همهء كسانى را كه او از ما مىخواهد ، از مهتران و بزرگان با تاج و افسرند . پس چگونه مىتوانيم ايشان را به دو سپاريم ؟ براستى كه اين آرزويى ناشدنى است . اكنون بنگر كه سپاهى بدين سان از چين و سقلاب و هند و توران زمين بيآمده است . پس افراسياب كه اين همه سپاهيان را از خشكى و دريا بيآورده ، كِى آشتى مىخواهد ؟ [ اى رستم ] من در پاسخ ، سرزنشهاى بسيارى از سوى ايشان يافتم و از آن رو به نزد تو آمدم . بدان كه شاه هند با تير و كمان و تيغ هندى ، نبرد تو را مىجويد . سپاهى نيز از هنديان ، همچون دريا از براى اين جنگ جستن ، شتاب گرفتهاند و سر از پاى نمىشناسند و تو را تنها سگزى مىخوانند و به چيزى نمىانگارند .
چون رستم سخنان پيران را بشنيد ، سخت برآشفت و به دو گفت : اى شوربخت ، چگونه اين چنين رنگ و فريب به كار مىبرى ؟ كى خسرو - آن شاه گيتى - از دروغگويى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 806
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٦