مىگويم . اگر چه مرا تخت و گنج و چهارپايان بسيار است ، ليك از براى آنها در اينجا نمانم و به گوشهاى رَوم تا در نزد افراسياب شاه نيز آشكارا گناهى نكرده باشم . من به او گفتم : روا باشد كه به سوى ما بيايى ، زيرا در ايران براى تو تخت و گنج و توانگرى و بهروزى باشد . ما اين سخنان را به او گفتيم و پيران بازگشت . ليك در همان شب تيره با ديو انباز شد و فرستادهاى به نزد افراسياب شاه فرستاد و او را گفت : لشگر خود را بيآراى ، زيرا كه سپاه ايران بيآمد . گويى پيران هيچ سخنى با ما نگفته بود . به روز دهم بود كه سپاه خود را به سوى دشت كشيد و همه جا را پر از سپاهيان خويش كرد . اكنون نيز اى پهلوان سپاه ، با تو چارهاى ديگر بكرده است . پيوسته سخنانى دانشمندانه مىگويد ، ولى بجز فريب و چارهگرى چيزى نمىداند . اكنون هم از كمند تو ترسيده است . پشت ايشان به كاموس استوار بود ، ليك چون بخت كاموس را برگشته يافت و بديد كه با خم كمند تو بود كه كشته شد اكنون در آشتى را مىكوبد و نمىتواند بر آن دشت آرام بنشيند . او هر گاه كه ببيند ، كار رو به نشيب آورده است ، رنگ و بند و فريب را به كار مىآورد . در بارهء آن گناهكاران و گنج و خواستهها نيز كه گفته است به پيش ما مىفرستد ، خواهى ديد كه چون روز فرا رسد ، پيران سپهدار در پيش سپاهى به جنگ فريبرز و توس آيد . براستى كه همهء گفتار او دروغ است و تنها اهريمن جفت او مىباشد . اينك اگر پند مرا نمىشنوى ، به فرزند من - بهرام - بنگر كه پيران ، او را با آن چارهگرى بنواخت ، ليك سرانجام از گودرزيان ، گورستانى بساخت كه من تا زنده هستم ، خون از ديدگان مىبارم و درمانم تنها اين است كه با تيغى خود را بكشم .
چون رستم سخنان گودرز را بشنيد ، به دو گفت : براستى كه گفتارت خردمندانه است . پيران اين چنين است كه بگفتى و اين سخنى پوشيده نباشد كه آن پير با ما همداستان نيست . ليك من در برابر كردار خوب او جنگ نمىآورم . بنگر كه با شاه ايران چه كرد و آن همه از كار سياوش ، اندوه بخورد . ولى بدان كه اگر او از گفتار خويش بازگردد و به رزم ما آيد ، من نيز كمندى به فتراك بستهام كه با آن ژنده پيل را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 803
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٣