شنگل بماند و نه كندر و منشور و خاقان چين . بايد در اين كار چندى به سود و زيان آن انديشيد . خواهى ديد كه از اين سپاه بىكران ما با گرزهاى گران ، دو بخش از ايشان به زير خاك روند و جوشن ، نساجامهء ايشان گردد و كلاهخودشان به خون شسته شود . ليك كلباد به دو گفت : اى تيغ زن ، تا مىتوانى بدين گونه اختر بد ميافكن « 1 » و تن خويش را يكباره ننگين مكن . باشد كه كار ، ديگرگونه شود . پس سزاوار است كه از براى آنچه هنوز نيآمده است ، اندوه به دل خود راه مدهى و دژم نباشى . سخن گفتن رستم با سپاه خويش از سوى ديگر رستم پهلوانانى چون توس و رهّام و گودرز و گيو و فريبرز و گستهم و گرگين - آن سوار كارآزموده - و بيژن - آن فروزندهء كارزار - را به پيش خود خواند و سخنهاى بايستهاى با ايشان براند و به ايشان گفت : اى خردمندان و اى موبدان هوشيار و بيدار دل ، براستى هر كسى را كه يزدان ، نيكبخت گرداند ، سزاوار گنج و تخت باشد و به گاهِ جنگ نيز پيروز گردد . پس نبايد دست به بيداد يازيد . به يزدان بود روز ، ما خود كهايم * برين خاك تيره ز بهر چهايم ببايد كشيدن گمان از بدى * ره ايزدى بايد و بخردى كه گيتى نماند همى با كسى * نبايد به دو شاد بودن بسى هنر ، مردمى باشد و راستى * ز كژّى بود كمّى و كاستى بدانيد كه آنگاه كه پيران به شتاب به پيش من آمد ، چندى با داغ دل سخن گفت از اين كه چه نيكويىها كه با سياوش بكرد و چه درد و اندوهى به وى رسيد . گفت كه فرنگيس و كى خسرو نيز به گفتار و كردار او بود كه از دَم افراسياب اژدها رها گشتند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 801
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠١
هامش
( 1 ) - اختر بد پِى افكندن به پارسى به معناى فال بد زدن است .