تنگ گشته است ؟ سخن گفتن از يك مرد تنها ، ننگ است . بايد چارهاى ديگر كرد .
بدان كه اگر كاموس پهلوان را بدست او روزگار بسر آمد ، نبايد چنين بدگمان گردى .
اگر پيران بدين گونه از رستم بترسد و از اندوه او شب را نخوابد ، ديگر هيچيك از پهلوانان او را به چيزى نشمارند . بدان كه هنرهاى رستم نيز آن چنان كه گفتى نيست .
پس بايد انديشهاى درست كرد و نبايد كه بيم او را به خود راه دهيم . سپيدهدم گرزها را برمىكشيم و سپاه را به سوى ايشان مىرانيم . آنگاه همهجا را چون ابر بهارى ، سياه مىسازيم و بارانى از تير بر آنها مىبارانيم . از گَرد سواران و زخم تبرهايمان چنان مىكنيم كه هيچيك از ايشان سر از پا نشناسند . شمايان نيز همگى چشم بر من نهيد و آنگاه كه بخروشم ، جنگ آوريد . همانا كه جنگاوران دلير و سوار ما بيش از سد هزار تن باشند . ليك از براى يك تن ، اين چنين زار و پيچان و به مانند كشتگان ، بىجان گشتيم . چون من به جنگ آن سگزى شتابم ، شمايان نيز گَرد به آسمان برآوريد . و بدانيد كه يك تن از ايشان نيز نبايد رهايى يابند چرا كه دل مَرد بددل ، ارزشى ندارد .
چون سپاهيان آن سخنان را از شنگل بشنيدند ، دل ايشان كه كهن گشته بود ، باز جوان شد . پيران به دو گفت : هميشه شاد باشى و روانت از اندوه آزاد باشد . آنگاه خاقان چين و همهء آن نامداران بر آن شاه هند آفرين بكردند . چون پيران به سراپردهء خود رفت ، بزرگان تُرك همچون هومان و نستيهن و بارمان - برخى شاد و برخى هم اندوهگين - به نزد او رفتند . هومان از پيران پرسيد كه : آيا پس از آن سخنان ، سرانجام آهنگ چه كرديد ؟ آيا آشتى مىكنيم يا به جنگ مىرويم ؟ پيران سخنان شنگل را و اين كه سپاه نيز با او همداستان بود ، به هومان بگفت . هومان از شنيدن آن كار ، سخت اندوهگين گشت و بر آن شنگل شوربخت برآشفت . آنگاه به پيران گفت : بدان كه از خواست آسمان گذر نباشد ، پس ببينيم تا روزگار بر چه گردد . هومان از آنجا برفت و در راه به كلباد گفت : براستى كه شنگل را خِرَد در سر نيست . اگر رستم همان است كه من ديدهام و از پهلوانان نيز در بارهء او بشنيدهام ، بدان كه ديگر بر اين دشت كين نه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 800
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٠