ليك شمايان بدانيد كه با آنكه من در خواب ديدهام و اين گمان راست در دلم پديد آمده كه پيران از براى اين كينه كشته گردد و برادر و فرزندش نيز با بسيارى از خويشان نامور و نژادهاش در پيش او كشته شوند و افراسياب نيز به دست كى خسرو كشته شود و يك گناهكار برجاى نماند ، مگر اين كه كشته و در زير پا افكنده شده باشد باز هم نمىخواهم كه پيران - آن سرور سپاه توران - به دست من كشته شود .
زيرا او بجز راستى پيشهاى ندارد و بدى بر دلش راه نمىيابد . پس اگر آنچه را كه بگفت به انجام رساند ، ما نيز بايد آن گناه گذشته را نهان سازيم . اگر او گناهكاران و خواستهها را به ما بسپارد ، ما هم نبايد اين كينه را فزون سازيم . از آن پس ديگر مرا جاى پيكار نباشد ، زيرا كه هيچ كارى در گيتى بهتر از راستى نيست . اگر آن سپاه چون درياى نيل و آن نامداران با تخت و پيل ، به نزد ما باژ و ساو بفرستند ، ديگر از پيكار ايشان بىنياز گردم . شمايان نيز چون به نزد ما گنج و تخت فرستادند ، ديگر از ايشان به رنج نباشيد . ما گيتى را با كشتن نگاه نداريم . راه ، تنها همين است . گيتى پر از گنج و تاج و تخت است كه بهرهء نيك بختان گردد .
چون گودرز سخنان رستم را بشنيد ، برپاى خاست و به دو گفت : اى شير دادگر و راستكار ، تو ستون سپاه و زيبندهء تختى . تخت و تاج از تو فروزان است و پيوسته روانت از خِرَد برخوردار است . من دانم كه بىگمان آشتى از جنگ بهتر است ، ليك :
بگويم يكى پيش تو داستان * كنون بشنو از گفتهء باستان
كه از آشتى ، جان بد گوهران * گريزد چو گردن ز بار گران
ور ايدون كه بيچاره پيمان كند * بكوشد كه آن راستى بشكند
چو كژّ آفريدش جهان آفرين * تو مشنو سخن زو و كژّى مبين
نخستين بار كه ما اين رزمگاه را ساختيم ، در اين باره سخن برفت . فرستادهاى از سوى پيران بيآمد و گفت : من از رزم و از اين دشت كينه بيزارم و سرزمين و سراپردهء خويش نمىخواهم و كمر بندگى كى خسرو بستهام . آنگاه پند و اندرزهاى بسيارى از ما بشنيد و سرانجام گفت : به نزد خويشانم مىروم و در بارهء اين كار با ايشان سخن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 802
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٢