تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 797

مساهمون:

ص٧٩٧

گنج و تخت و جاه و آبرويند . كسانى چون هومان و لهّاك و فرشيدورد نيز كه گودرز از ايشان دردمند است ، همگى چنين اند . پس من چگونه مىتوانم از اين كار سخن گويم . براستى كه اين سخن را نه سر باشد و نه بن . بايد چارهء خويش بسازم و جنگ در پيش گيرم . پس پيران به رستم گفت : اى پهلوان ، هميشه شاد و روشن روان باشى . من مىروم و اين سخنانى را كه بگفتى به منشور و شنگل و خاقان چين و ديگر پهلوانان باز مىگويم . فرستاده‌اى نيز به نزد افراسياب مىفرستم و سخنانت را به دو مىگويم ، باشد كه سرش را از خواب برآورم . سگالش تورانيان از جنگ ايرانيان پيران از آنجا چون باد به سوى سپاه آمد و كسانى را كه از نژاد ويسه بودند ، انجمن بكرد و نزد ايشان راز بگشود و گفت : اكنون گاهِ نشيب و فراز رسيد . بدانيد كه اين شيردل ، همان رستم است . بزرگان و شيران زابلستان و همهء نامداران كابلستان و پهلوانانى چون گودرز كشواد و گيو و توس نيز با اويند . پس چون رستم ، كينه‌كش و راهنماى ايشان باشد ، هيچ سوارى در گيتى ياراى پايدارى در برابر ايشان را نخواهد داشت . اكنون رستم ، دل خويش از بىگناهان شسته ، ليك گناهكاران را از توران مىجويد . آيا شمايان چه كسى را گناهكار مىدانيد ؟ آيا دل كى خسرو از چه كسى پر از درد است ؟ بدانيد كه اين سرزمين ما ويران شود و به كام دليران ايران گردد . ديگر در اينجا نه پير و جوان بماند و نه شاه و گنج و سپاه و تخت و تاج . به آن بيدادگر شوم « 1 » بسيار گفتم كه اين همه آتش و باد را در كنار هم نگاه مدار ، زيرا كه ناگهان به اين آتش بسوزى و چشم دلت دوخته و خِردَت سوخته گردد . ليك آن ناراستكار ، نه

هامش
( 1 ) - مراد افراسياب است .