تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
اگر او سنگ و آهن نيز بخورد ، باز هم تير و ژوپين بر او مىگذرد . اكنون كه در برابر هر يك مَرد از ايشان سيسد تن از سپاهيان ما هستند ، ديگر اندوهگين بودن در اين رزمگاه نيك نباشد . اين پهلوان زابلىِ نامبردار نيز در روز نبرد ، از پيل فزون نباشد . پس چنان پيل بازىاى به دو بنمايم كه ديگر به سوى جنگ روى نكند . آمدن پيران نزد رستم پيران كه دلش از كار رستم ، به دو نيم گشته بود ، پر از درد و بيم روان شد . چون به نزديكى سپاه ايران رسيد ، خروشيد و گفت : اى مهتر رزمخواه ، شنيده‌ام كه از ميان سپاه بيشمار تركان ، تنها مرا خواستار گشته‌اى . اكنون بدينجا آمده‌ام تا ببينم سپهبد از من چه مىپرسد . چون رستم سرافراز بدانست كه رزمسازى از سوى تركان بيآمده است ، كلاهى از آهن بر سر نهاد و از پيش سپاه به نزد او رفت و به دو گفت : اى ترك ، بر گو كه نامت چيست و اين آمدن تو بدينجا از براى چه چيزى است ؟ پيران - آن برگزيدهء سپاه افراسياب شاه ، آن بزرگ پهلوانان - گفت : من پيران سپردار و گرزگيرم . تو با زبانى آراسته به خوبى ، مرا از هومان ويسه خواستى . اكنون اى پهلوان ، دل من بر تو تيز گشته است . پس بگو كه تو كداميك از اين پهلوانان جنگاورى ؟ رستم گفت : من رستم زابلىِ با گرز و دشنهء كابلى هستم . چون پيران اين سخن را از رستم بشنيد ، از اسپ فرود آمد و او را نماز برد . رستم به دو گفت : اى پهلوان ، درود كى خسرو - آن خورشيد روشن روان - و نيز درود مادرش - آن دختر افراسياب كه هر شب روى تو را در خواب مىبيند - بر تو باد . پيران گفت : اى پيل تن ، درود يزدان و نيز درود سپاهيان ما بر تو بادا . از يزدان نيكىدهش بر تو آفرين باد و آسمان را گذر بر نگين تو بادا . يزدان را سپاسگزارم و به دو پناه مىبرم كه تو را به شادى بر جايگاه ديدم و زواره و فرامرز و زال سوار نيز - كه يادگار خسروانند و گيتى از ايشان بىنياز مباشد - تندرست و دلشاد و سرافرازند . اكنون اگر گِله كردن يك كهتر را از مهتران ، بد نمىدانى ، با تو