سخن گويم . بدان كه من درختى بكاشتم كه بارش كبست گشت و برگ آن خون شد .
آن را با رنج و با اشك چشمم آب دادم . زندگانى و گنج من به دو بود . ليك اكنون بهرهء من از آن درخت ، رنج گشت و بارِ آن بجاى ترياك ، زهر شد . سياوش مرا چون پدر خود و به مانند سپرى در برابر بديها مىدانست . كشور و دخترم را به دو دادم تا نژادم به دو درخشان گردد . ليك او و دخترم را به زارى بكشتند . چه بسيار رنج و سختى و درد كه من از شاه و آن انجمن كشيدم . بدان كه گواه من در گيتى بر آنچه كه گفتم ، ايزد است و دادگران را گواه خواستن ، نيك نباشد . اكنون كه روزگار بسيارى از آن بگذشته است ، پندهاى بسيارى از روزگار آموختهام . زيرا كه هرگز شيون از خانهء من بيرون نشد و پيوسته از جانم آتش برمىافروزد . همواره بجاى اشك ، خون از ديدگان مىبارم و هميشه گرفتار پزشك هستم . بهرهء من از آن كار ، تنها گزند شد و آسمان بر آرزوى من نگشت . چون از كار سياوش آگه شدم ، ديگر دستم از نيك و بد كوتاه گشت . من در ميان دو كشور و دو شاه بزرگ ، جان فرنگيس را كه پدرش مىخواست به زارى و خوارى نابودش سازد ، بخريدم . آنگاه او را در خانهء خويش نهان داشتم و هرگز چشم ازو برنداشتم . اكنون به پاداش آنچه بكردم ، از من جانم را با سر دشمنانش مىخواهد . اى پهلوان ، بدان كه من از دو سو و دو انجمن پر از دردم و سرم پر از گفتگوست . نه مرا ياراى گريز از افراسياب هست و نه در جاى ديگرى آرامش مىيابم . مرا اندوه گنج و سرزمين و چهارپايان ، از رفتن به جايى ديگر باز مىدارد . نيز پسران و دختران بسيارى دارم و اين چنين است كه خسته و بستهء هر كسى هستم . اگر افراسياب به جنگ فرمان دهد ، ديگر نمىگذارد كه خواب بر چشمان آيد . گذشتن از فرمان او شايسته نباشد و به ناچار بايد لشگر كشيد . پس اكنون جاى بخشايش آوردن بر من است و هنگام پيكار نيست . اگر هيچ درد و اندوهى از براى خاندانم ، بجز كشته شدن پيلسم و نيز چند جوان و دلير كه هرگز از جنگ سير نمىشدند هم در دل نداشتم ، از اين پس ديگر تنها بيم جان خويش دارم و نبايد اين همه از فرزند و خواسته سخن گويم . اى پهلوان ، سوگند به يزدان پيروزگر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 795
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٥