تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
منشور و خاقان چين و ديگر بزرگان و پهلوانان توران زمين بگويم . رستم به دو گفت : نام مرا مجوى و هرچه از من ديدى ، به ايشان بگو . بدان كه جان من از براى پيران مىسوزد و دلم از مهر او فروزان است ، زيرا كه هيچكسى در توران بجز او از خون سياوش خسته نيست و كسى به مانند او راد و آرام نباشد . پس هم اينك او را به شتاب به سوى من بفرست تا ببينيم روزگار بر چه گردد . هومان گفت : اى سزاوار ، چه شد كه تو را به ديدار پيران نياز افتاد ؟ تو پيران و كلباد و گروىزره و پولاد را از كجا مىشناسى ؟ رستم گفت : چرا اين همه سخن مىگويى ، سرِ اين آب را به سوى بالا مكن . آيا نمىبينى كه پيكار اين همه سپاهيان در اين رزمگاه از براى تو است . سگالش پيران با هومان و خاقان هومان كه رنگ از رخسارش برفته بود ، بىدرنگ به نزد پيران برفت و او را گفت : اى نيكبخت ، بدان كه روزگار بدى براى ما رسيده است ، زيرا كه اين شيردل همان رستم زابلى است كه اهريمن و پلنگ خشكى و نهنگ دريا نيز توان جنگ با او را ندارند . پس براستى كه ديگر بايد بر اين سپاه گريست . او با من بسيار سخن گفت و از من پاسخ شنيد . ليك پيوسته از بديهاى هر كسى سخن مىگفت . اى برادر ، او نخست از من نام برد و بسيار از كين سياوش و آن كار بگذشته و از ويرانيها و آباديها و كام و داد سخن راند . آنگاه از بهرام و خاندان گودرز و هر كه از ايشان كه زيانى بر او رسيده ، بگفت . همانا كه آتش نيز از تيغ او فروغ مىگيرد . تو خواهى ديد كه اين سخنان من دروغ نيست . ليك تنها او را به تو مهربان ديدم . در اين باره بسيار سخن گفت و چهر خويش بنمود . اكنون از ميان اين سپاه ما تنها تو را خواسته است . ولى نمىدانم كه در دل ، چه آهنگى دارد ؟ برو تا او را نيزه بدست ببينى كه گويى بر كوهى سوار گشته است . با آن جوشن و كلاهخود و ببر بيان ، ژنده پيل ژيانى به زير خود