تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 793

مساهمون:

ص٧٩٣
دارد . پس چون او را ديدى ، با او به نرمى سخن بگوى و تيغ خويش برهنه مكن و تندى مجوى . بدان كه او تا تو را نبيند ، از آنجا نرود و از براى تو است كه بدانسان در آنجا مانده است . پيران كه چنين شنيد ، گفت : اى رزمساز ، مىترسم كه روزگارم بسر آمده باشد . اگر اين چنين كه مىگويى ، آن تيغ زن ، خود رستم است ، پس براستى كه بر اين دشت هنگام ماتم ما فرا رسيده است . همانا كه آتش بر سرزمين ما افتاده است و نمىدانم كه اختر شوم ما چه پيش خواهد آورد ؟ آنگاه پيران جگر خسته و با دلى پر از درد و خشم و چشمى پر از اشك به پيش خاقان رفت و به دو گفت : اى شاه ، تيزى مكن ، زيرا كه كار ما ديگرگون گشت . آن هنگام كه روزگار بر كاموس پهلوان بسر آمد ، بىدرنگ اين گمان در دلم راه يافت كه آن بارهء آهنين ، همان رستم است كه كمندش خم اندر خم است . اكنون اگر خود افراسياب هم بدينجا آيد ، باز هيچكس پشت كردن آن پهلوان را در خواب هم نبيند . به هنگام نبرد ، ديو نيز از او سير مىگردد . در پيش چشم او يك دشت پر از مَرد با يك مرد تنها برابر است . در زابلستان بسيار توانگر بود و روزگارى دايهء سياوش بود . اكنون نيز از براى همان ، پدروار و با درد مىجنگد و گيتى را بر ما تنگ مىآورد . اينك او از ميان اين سپاه بيكران ، تنها مرا جويا شده است . نمىدانم كه آن پيل تن از من چه مىخواهد ؟ پس مىروم تا ببينم كه از من چه مىخواهد . باشد كه اندوه روانم كاسته گردد . خاقان به پيران گفت : آرى ، به پيش او برو و چنان كه سزاوار است با او سخنانى به خوبى بگوى . اگر او آشتى و دستگاه مىخواهد پس ديگر چرا بايد سپاهيان ما بر اين دشت ، در رنج باشند . بپذير كه پيشكشهاى بسيارى به او دهى ، آنگاه بازگرد . براستى كه سزاوار باشد كه جنگ نجوييم . ليك اگر او چرم پلنگ بر تن كرده ، همانا كه آهنگ جنگ دارد . پس ما نيز به نيروى يزدان بجنگيم و يكباره دشت را بر او به تنگ آوريم . او نيز از آهن و آتش و روى نيست . از خون و گوشت و موى است . در آسمان هم كه نمىجنگد . پس چرا اين همه دل خويش را با اندوه و درد مىسوزانى ؟