تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 789

مساهمون:

ص٧٨٩
آنگاه چنگش چون باد بيآمد و دو گوشهء كمان را به زه كرد . كمان آن ناراستكار ، چون ابر و همآورد جوشن و گبر بود . رستم چون ديد كه تير چنگش نزديك است زرهش را بدرّد ، سپر را بر سر آورد و به دو گفت : اى سوار دلير ، بمان تا هم اينك ديگر سرت از جنگ سير گردد . چنگش بر آن پيل تن - كه بالايش چون سرو سهى در چمن بود - و نيز بر آن اسپى كه در زير او بود و گويى كوهى يك كوه ديگر را بر خود داشت و از كشيدن آن نيز به ستوه نمىآمد ، بنگريست . پس در دل گفت : اكنون گريختن بهتر از اين باشد كه با تن خويش ستيز كنم . و بدين سان چنگش اسپ را از جا برانگيخت و آهنگ رفتن به سوى سپاه خويش كرد . ليك رستم - آن سوار دلاور - رَخش را چون آتش از پِى چنگش نامدار برانگيخت . چون رستم به او نزديك شد ، همهء دشت از ايشان پر از گفتگو گشت . رستم دُم اسپ ناپاك چنگش را به دست گرفت . هر دو سپاه بدين كار او در شگفت گشته بودند . رستم چندى دُم آن اسپ را در دست داشت تا اين كه اسپ آزرده گشت ، پس رستم بىدرنگ آن را بالا برد و بر زمينش بزد . كلاهخود از سر چنگش بيافتاد . پس ، از رستم زينهار خواست . ليك تهمتن او را بر خاك افكند و سر از تنش جدا ساخت . ديگر همهء آن كام و انديشهء چنگش سودى نبخشيد . همهء نامداران ايران زمين بر رستم پهلوان آفرين كردند . ليك در سوى ديگر ، خاقان سخت اندوهگين گشت و از آن گردش روزگار برآشفته شد . رستم نيز همچنان با خشت درخشانى كه در دست گرفته بود ، در ميان دو ردهء سپاه مىگشت . فرستادن خاقان ، هومان را نزد رستم پس خاقان چين به هومان گفت : ديگر زمان و زمين بر ما به تنگ آمد ، مگر اين كه تو به روى و چنان كه مىتوانى ، نام آن چنگش پهلوان نامور را بازجويى . هومان گفت : من نه در رزم ، چون سندان هستم و نه پيل ْ دندانم . در گيتى هيچ جنگاورى چون كاموس ، رزمخواه و استوار نبود . ليك اين سوار ، او را به خم كمند خود بگرفت . پس تو اين پهلوان را ناچيز و خوار مشمار . ولى من بروم تا ببينم پروردگار گيهان آفرين چه