رزم چنگش با رستم
پس چنگش - آن سوار دلير و سرافراز و شاهدوست كه در هر كارى پوينده بود - بيآمد و دست بدين كار زد و به خاقان گفت : اى سرفرازى كه گيتى نيازمند مِهر توست ، اگر او كه مىگويى شير شرزه نيز باشد ، چون من به تنهايى به جنگ او رَوم ، نامش را ننگين سازم و كينهء كاموس را ازو بجويم . آنگاه چون نابودش ساختم ، پس از مرگش ، نامش را به درستى برايت بيآورم . خاقان چين كه چنين ديد ، بر او آفرين كرد .
چنگش نيز در پيش خاقان ، زمين را ببوسيد . خاقان به دو گفت : بدان كه اگر اين كينه را باز آورى ، تو را چندان گنج و گوهر ببخشم كه ديگر از آن پس نبايد هيچ رنجى ببرى .
پس چنگش بىدرنگ اسپ را از جا برانگيخت و بسان آذرگشسپ بتاخت . چون به نزديك ايرانيان رسيد ، تير خدنگى از تركش برآورد و گفت : در اين جنگ ، سر نامداران را به چنگ خواهم آورد . اكنون اگر آن پهلوان كمندافكن ِ كاموسگير كه گاهى در جنگ ، كمند مىافكند و گاه تير ، به اين آوردگاه بيآيد ، ديگر براى هميشه آن جايگاه از بالاى او تهى خواهد شد . بدين سان چنگش پيوسته به چپ و راست مىرفت و مىگفت : آن مرد جنگى كجاست ؟ رستم كه چنين ديد ، گرز بدست از جاى بجنبيد و سوار بر رخش گشت و گفت :
من آن شيراوژن ِ تاج بخشم كه كمند و تير و كمان و رخش دارم . اكنون تو نيز همچون كاموس بر خاك خواهى افتاد . چنگش كه چنين شنيد ، به دو گفت : برگوى كه نامت چيست و نژادت كدامست تا چون گَرد رزم برخاست ، بدانم كه خون چه كسى را بر زمين ريختم ؟ رستم گفت : اى شوربخت ، هرگز آن درختى كه ميوهاش چون تو باشد ، در باغ به گل ننشيند . بدان كه نام من مرگ توست . پس بايد دست خويش از جان بشويى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 788
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٨