جانم از جنگ سير شد . اكنون كه ديگر كاموس جنگى در جنگ كشته شد ، دليران ما چگونه جنگ بيافرازند ؟ در گيتى هيچ نامدارى به مانند او و هيچ سوارى پيل تن تر ازو نبود . پس چون مىتوان كسى چون كاموس پهلوان را در آوردگاه با خم كمند به بند آورْد سزاوار باشد اگر سر پيل را نيز بگيرد و بر زمين زند . ديگر براى من و تو جاى سخن نباشد . پس سرِ اين آب را به سوى بالا مكن .
آنگاه همهء سپاهيان پر از درد كاموس و گريان به پيش خاقان رفتند . پيران با درد بر خاقان آفرين كرد و گفت : اى كه از آسمان نيز برترى ، تو خود ، آغاز و انجام اين رزم را شنيدى و در پيش سپاه بديدى . پس اكنون چارهء اين كار ما را بگوى و با كسى در اين باره سخن مگوى . يكى از كارآگاهان سپاه را كه توان جويا شدن نهانىِ آن سخن دارد ، برگزين تا ببيند اين مرد شيردل كيست و چه كسى از سپاه ما همآورد اوست . پس از آن همهء ما تن خويش را به كشتن دهيم و به سوى او به آوردگاه بتازيم . خاقان چين كه چنين شنيد ، به پيران گفت : براستى كه درد و تيمار از خود اوست . بايد ببينيم كه اين پهلوان پر گزند كه شير را با خم كمند خويش مىگيرد ، كيست . ليك بدانيد كه در برابر مرگ هيچ چارهاى نباشد و راه پرسش و خواهش و پايدارى نيست .
ز مادر همه مرگ را زادهايم * به بىكام گردن به دو دادهايم
كس از گردش آسمان نگذرد * اگر بر زمين پيل را بشكرد
شمايان نيز از اين كه كاموس به زير خم كمند او كشته شد ، دل خويش اندوهگين مداريد زيرا كه من آن كسى را كه كاموس را بكشت به خم كمند آورم و بر خاك افكنم و همهء ايران را به كام دل افراسياب شاه ، چون رود سازم . آنگاه خاقان ، دشنهگذاران و مردان نامور بسيارى از سپاه گرد آورد و به ايشان گفت : بايد كه به چپ و راست سپاه ايران بنگريد و ببينيد كه اين مرد جنگى دلير و سوار و كمندافكن و پهلوان گير در كجاى سپاه مىايستد . نام خودش و شهرش را نيز بپرسيد . آنگاه كار او را به پايان رسانيم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 787
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٧