تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 785

مساهمون:

ص٧٨٥
كاموس كه همآورد خويش را بدين سان ديد ، اسپ خود را از جا برانگيخت و خواست تا با تيغ جوهردارش سر از تن رستم جدا كند . ليك تيغ به گردن رَخش خورد و برگستوان آن را بريد ، ولى هيچ گزندى به تن رخش نيآمد . پس رستم پهلوان پيل تن چنبر آن كمند را بيانداخت و كاموس را در ميان آن افكند و رَخشِ چون پيل ژيانش را از جا برانگيخت . رَخش به مانند دالمنى پرّان شد . كاموس سوار از دليرى ، بر آن اسپ ران بيفشرد و خواست تا آن خم كمند را بدرّد و از بند رها شود ، ليك در همان هنگام از هوش برفت و نتوانست بند را بگسلد . پس رستم پهلوان پيل تن ، رَخش را رام كرد و رخ بپيچيد و كاموس را از زين نگونسار كرد و بر زمينش بزد . آنگاه بيآمد و او را با خم كمند ببست و به دو گفت : اكنون ديگر بىگزند شدى . فريب و جادوى تو دور گشت و روانت به مزدورى ديو درآمد . بدين سان رستم دو دست او را با خم كمند ، به سختى سنگ از پشت ببست و آن تن كينه‌خواه كاموس را در كنار گرفت و پياده به پيش سپاه ايران آمد و به پهلوانان گفت : اين رزمجوى از بسيارىِ زور و خودپسندى بود كه سرانجام سرش به خاك آمد . چنين است رسم سراى فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب ازو شادمانى وزو مستمند * گهى بر زمين ، گه بر ابر بلند اكنون اين مرد دلير سرافراز كه شير نرّ نيز همآوردش نبود ، مىخواست تا به ايران رود و آن سرزمين ما را ويران كند و آنجا را جاى شيران سازد . آهنگ آن داشت تا هيچ آبادى و كاخ و گلستانى در زابلستان و كابلستان بر جاى نگذارد . سرِ آن داشت كه گوپال از دست نياندازد تا اين كه رستم زال را نابود سازد . اكنون جوشن و كلاهخود او برايش نساجامه گشت و افسرى از خاك بر سر دارد و پيراهنى از گَرد ، بر تن . اينك كه كار كاموس جنگى بسر آمد ، آيا مىخواهيد كه او را بكشيد ؟ رستم ، اين بگفت و كاموس را در پيش آن بزرگان بر خاك افكند . آنگاه دليران سپاه برفتند و تن كاموس را با شمشير ، چاك چاك بكردند . سنگ و خاك در زير او در خون فرو شد .