زيرا كه ايشان چون آهويى بودند و كاموس به مانند پلنگى بود .
ليك در همان هنگام يك زابلى به نام الواى - كه در يادگيرى سوارى رنجهاى بسيار ديده و جنگ با تيغ و گرز و سرنيزه را بيآموخته و با رنج و سختى ، هنرهايى از رستم آموخته بود و نيزهء رستم را با خود داشت - به شتاب تيغ از نيام بركشيد .
چه گفت آن سخنگوى داناى پير * سخن چون ازو بشنوى يادگير
مشو غرّه زآب هنرهاى خويش * نگهدار بر جايگه پاى خويش
چو چشمه بر ژرف دريا برى * به ديوانگى ماند اين داورى
الواى برفت و آهنگ نبرد با كاموس كرد . آوردگاهى بزرگ بنهادند . كاموس كشانى چون گرگ بيآمد و نيزهاى بزد و الوا را از زين برگرفت و به آسانى او را به روى زمين انداخت . آنگاه سوار بر اسپ ، او را چندان به زير سُم اسپ بكوبيد كه خاك از خون او چون لآل گشت .
كشته شدن كاموس به دست رستم
تهمتن از آنچه كه بر سر الواى آمد ، دردمند گشت . پس كمند پيچان خويش از فتراك بگشود . آنگاه كه او به جنگ مازندران مىرفت ، كمند و گرز گرانى با خود بدان جنگ برد . در آن هنگام نيز رستم آن كمند را به بازو افكند و آن گرز را در دست گرفت و بيآمد و بسان پيلى مست بغرّيد . كاموس كه چنين ديد ، به دو گفت : با آن رشتهء شست خم كه به دست گرفتهاى ، اين همه دم مزن . رستم گفت : بدان كه شير چون نخچيرى ببيند ، دليرانه مىغرّد . اين تو بودى كه نخست به اين كين كمر ببستى و نامورى از ايرانيان را بكشتى . اكنون نيز اين كمند مرا رشته مىخوانى . پس هم اينك بند تنگ مرا ببينى . اى كشانى ، روزگار ، تو را به اينجا راند تا در اينجا به زير خاك نهان گردى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 784
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٤