خرگاه خاقان چين آمدند . آنگاه هر يك در بارهء رزم با ايران سخنهاى بسيارى بگفتند .
سرانجام همگى بر اين همداستان گشتند كه بايد يك سره دست به خون بشويند .
پس هر يك به سراپردهء خويش رفتند ، ليك در آن انديشهها ، نخفتند . چون از آن زلف تاريك شب سياه ، پشت ماه باريك و خميده شد و خورشيد بردميد و روز فرا رسيد ، هر دو سپاه به جوش آمدند و خروش ايشان تا به آسمان رسيد . خاقان گفت :
امروز ديگر نبايد چون ديروز با درنگ بجنگيم . بايد گمان كنيم كه پيران نبوده است .
ما همگى از راههاى دراز به آهنگ جنگ بدينجا آمدهايم . پس اگر امروز نيز چون ديروز درنگ كنيم ، نام خويش را ننگين ساخته باشيم . و ديگر اين كه فردا از افراسياب نيز سپاس بر سر ما خواهد بود . اينك همگى بايد چون كوه به رزم شتابيم .
اكنون كه سرافرازان دَه كشور در اينجا هستند ، پس ديگر خوابيدن و خوردن شايسته نباشد . بزرگان كه سخنان خاقان را شنيدند ، همگى از جا برخاستند و گفتند : امروز تو فرمانده اين سپاهى و همهء كشور چين و توران از آن توست . پس بنگر كه امروز بر اين رزمگاه از ابر سياه ، شمشير ببارد .
از سوى ديگر ، رستم به ايرانيان گفت : اكنون ديگر زمان بسر آمد . اگر اندكى از سپاهيانمان كشته شدند ، هنوز ششسد تن بر جايند . پس اين چنين دلتنگ مباشيد . من تن زندهام را ننگين و بىنام نمىخواهم . ديديد كه همهء سپاه تركان از براى اشكبوس ، با رويى به سياهى آبنوس برفتند . پس همگى دلهايتان را پر از كينه كنيد و شما سواران ، ابروها را پر از چين سازيد . من نيز امروز رَخش را آوردهام و سوار بر او تيغ خود را به خون ايشان لآلگون خواهم كرد . پس امروز كار را بسازيد ، زيرا كه روزى نو فرا رسيده و همهء زمين ، گنج كى خسرو است . كمر به جنگ ببنديد ، كه از اين كارزار ، تاج و گوشوار خواهيد يافت . من نيز به شمايان هميانها و پيشكشهاى زابلى و كابلى خواهم داد . بزرگان كه چنين شنيدند ، بر او آفرين خواندند و گفتند : همانا كه كلاه و نگين بزرگى از تو فزون گردد . آنگاه رستم زره بر تن كرد و جوشن نيز بر روى آن بپوشيد و بر همهء آنها ببريان پوشيد و سپس كلاهخود گرانمايهاش را بر سر نهاد و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 782
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨٢