چون تو در اين دشت كارزار است . آنگاه رستم چون نازش « 1 » اشكبوس را به آن اسپ گرانمايه ديد ، دستى بزد و تير از ميان بركشيد و تيرى به اسپ او زد كه اسپ بر خاك افتاد . پس رستم بخنديد و او را به آواى بلند گفت : اكنون به نزد آن جفت گرانمايهات بنشين ، زيرا كه سزاوار است اگر سرش را در برگيرى و من چندى از جنگ برآسايم . اشكبوس كه چنين ديد ، با تنى لرز لرزان و رخسارى به زردى سندروس ، كمان را به زه كرد و بر ببربيانى كه رستم در بر كرده بود ، بارانى از تير بباريد . تهمتن به دو گفت : بيهوده تن و جان بدانديش و بازوانت را رنجه مىدارى . آنگاه تهمتن دست به بند كمر برد و سه چوبهء تير خدنگ برگزيد . پس يك تير خدنگ را كه چهار پر دالمن بر آن نهاده شده بود و پيكانى آبديده داشت ، برآورد و كمان چاچى خويش را با دست بماليد و انگشت شست خويش بر آن چرم گوزن نهاد و دست چپ را چون ستونى ساخت و دست راست خويش خم كرد . از خَم آن كمان چاچى خروشى برخاست . چون سوفار « 2 » را نزديك گوش آورد ، از آن چرم گوزن خروشى برآمد . پيكان كه از سرانگشت رستم بگذشت ، تير بر سينهء اشكبوس فرود آمد . آسمان بر دست رستم بوسه زد . قضا گفت گير و قدر گفت ده * فلك گفت احسنت و مه گفت زه اشكبوس كشانى بىدرنگ جان بداد ، گويى كه هرگز از مادر زاده نشده بود . هر دو سپاه بر پيكار ايشان مىنگريستند . كاموس و خاقان چين به آن برز و بالا و زور و كينهء رستم نگاه مىكردند . چون رستم از آن پيكار باز گشت ، خاقان به شتاب سوارى بفرستاد تا آن تير را از تن اشكبوس نامور بيرون كشد . آنگاه آن تير را در ميان سپاه گذاشتند . چون همه به آن تير بنگريستند ، آن را نيزهاى پنداشتند . خاقان كه آن پر و پيكان تير را بديد ، دل برنايش پير
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 778
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٨
هامش
( 1 ) - نازش به معنى فخرفروشى است .
( 2 ) - سوفار جايى از تير است كه چلهء كمان را در آن بند كنند . برهان قاطع ، ماده سوفار .