كه زه آن از چرم شير بود ، به دست گرفت و دليرانه بيآمد و بر اشكبوس نامور بارانى از تير بارانيد . ليك اشكبوس در زير گبرى از پولاد بود و از آن رو تير بر آن همچون باد بود . رهّام كه چنين ديد ، گرز گران بركشيد . ليك گرز نيز بر كلاهخود اشكبوس كارگر نشد . اشكبوس نيز دست به گرز گران برد . از زخم آن گرزها ، آسمان ، آهنين شد و زمين به سياهى آبنوس گشت . سرانجام رهّام از دست اشكبوس كشانى به ستوه آمد و روى از او برتافت و به بالاى كوه رفت .
تهمتن كه چنين ديد ، برآشفت و به توس گفت : براستى كه رهّام تنها از براى ميگسارى ، خوب است . به گاهِ بزم شمشيربازى مىكند و در ميان پهلوانان ، خود را سرافراز مىنمايد . ليك اكنون با رويى به زردى سندروس از اشكبوس نيز كمتر است . اينك تو دل سپاه را به آيين رزم نگاهدار تا من پياده به جنگ شتابم . پس رستم كمان را به زه كرد و بر بازو افكند و چند تير نيز به بند كمر بيآويخت و خروشيد كه :
اى مرد جنگ آزماى ، اكنون همآوردت بيآمد ، پس در همانجا بمان . اشكبوس كشانى كه چنين ديد ، بخنديد و خيره مانْد . آنگاه خندان به رستم گفت : برگوى كه نامت چيست و چه كسى بايد بر اين تن بىخِرَد تو بگريد ؟ تهمتن گفت : تو كه هرگز در اين جنگ كامياب نخواهى شد ، پس از چه رو نام مرا مىپرسى ؟ بدان كه مادرم نام مرا مرگ تو نهاد و روزگار ، مرا پتكى كرد كه بر كلاهخود تو فرود آيد . اشكبوس كشانى به دو گفت : هيچ جنگ افزارى بجز فسوس و شوخى با تو نمىبينم . تهمتن گفت : تير و كمان نمىبينى زيرا كه اكنون ديگر روزگارت بسر آمد . اشكبوس كشانى گفت : بدون اسپ يكباره خويشتن را به كشتن مىدهى . تهمتن كه چنين شنيد ، گفت : اى مرد بيهودهء پرخاش جوى ، آيا در شهر تو هرگز شير و پلنگ و نهنگ سوار بر اسپ مىشوند و به جنگ مىآيند ؟ اكنون اى سوار نبرده ، من پياده ، تو را كارزار بيآموزم .
بدان كه توس مرا از آن رو پياده به جنگ فرستاد تا اسپ را از اشكبوس بستانم و او نيز چون من پياده شود و همه به دو بخندند . براستى كه يك پياده بهتر از پانسد سوار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 777
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٧