ببينيم تا چرخ گردون به ما چگونه چهره نمايد و چه بازىاى بكند . ليك رستم ، دل خويش بد نكرد و از كوه فرود آمد و بر سپاه و سپهبد گذر كرد و ايشان را گفت :
بدانيد از آنگاه كه من كمر بستهام ، يك سال را در يك جا ننشستهام . ولى اگر چه پيش از اين سپاهيان فراوانى ديدهام ، ليك سپاهى بيش از اينها نديدهام . رستم ، اين بگفت و بفرمود تا كوس را بركشيدند و توس سپهدار به جنگ آمد . بدين سان از آن كوه به سوى دشت رفتند و از كينه ، نيزههاى خويش را در خون كشيدند . تا سپاه ايران از كوه به دشت رفتند ، نيمى از روز بگذشت . پس تا دو پرسنگ بر آن دشت رده بركشيدند . از گَرد آن سپاه ، ديگر هيچ روشنايى نمانْد . از آن همه پر تير و پيكان ، آسمان تيره گشت و آفتاب نيز بدانها خيره شد . خروش سواران و اسپان در آن دشت از كيوان و بهرام نيز فراتر رفت . از جوش آن سواران و از زخم تبرها ، سنگ خارا نيز پر درآورْد . تيغها و بازوان از خون چون لآل گشته بود و دل خاك در زير سُم اسپان ، خروشان بود . دل دشمنان بد دل از تن گريزان بود و دليران نيز گبر خود را نساجامه ساخته بودند . هرجا كه آن شيران دلاور برفتند ، دالمن دلاور ، پر بريخت . بر روى خورشيد نيز رنگ نمانْد و كوه خارا و سنگ به جوش آمد . كاموس پهلوان كه چنين ديد ، به سپاهيان گفت : اگر آسمان را نيز بايد به زير پاى آوريد ، همگى تيغ و گرز و كمند در دست گيريد و به اين رزمگاه آييد و بدانيد كه جنگاور بايد جان خود در دست گيرد ، و گرنه سرش به زير سنگ خواهد شد .
رزم رستم با اشكبوس
پس يكى از دليران توران به نام اشكبوس بسان كوس برخروشيد و بيآمد تا كسى را از ميان ايرانيان به جنگ فراخواند و سر او را به خاك آورد . خروشيد و گفت : اى نامداران مَرد ، آيا كداميك از شما به جنگ من مىآيد تا از او جوى خون روان سازم ؟ چون رهّام آن گفتار اشكبوس بشنيد ، خروشيد و چون دريا به جوش آمد و كمانى را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 776
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٦