تا چند كُروه ، فروزان گشت . آسمان چنان پر از خاك شد كه گويى چهرهء خود را به كرف اندوده بود .
چون خاقان به دل سپاه آمد ، ماه نيز راه خود را بر آسمان گم كرد . سوى راست سپاه ، با آمدن كاموس بدانجا ، همچون كوهى گشت . بنهء سپاه را به سوى دشت كشيدند . پيران نيز با برادرش - هومان - و كلباد به شتاب به سوى چپ سپاه رفت .
بسان رستم آرايش سپاه خاقان را بديد ، به توس بفرمود تا كوس را بربست و سپاه را چون چشم خروس بيآراست . آنگاه رستم گفت : اكنون ببينيم تا سپهر گردان بر چه كسى به مِهر بگردد و بخشش آسمان چگونه است و روزگار بر كداميك از اين دو سپاه به سر آيد . من در راه تا بدينجا رسيدم اندكى نيز درنگ نكردم و رَخشم دو ايستگاه را يكى كرد و بتاخت . اينك سُم آن باركش كوفته شده و از آن راه دراز بيآشفته است و من نمىتوانم نيروى زيادى بر او بيآورم و به پيش كسى رزم جويم .
پس شمايان يك امروز را در اين جنگ يارى كنيد . آنگاه رستم سپهبد ناى و كوس بزد و خروش نفير برخاست . گودرز در سوى راست سپاه ايستاد و بنهء سپاه را بر آن كوه خارا فرستاد . فريبرز - پسر كاووس - نيز در سوى چپ سپاه جاى گرفت . همه جا از بسيارىِ نيزهها چون نِيستان گشت . توس نوذر نژاد نيز در دل سپاه ايستاد . زمين پر از خاك بود و آسمان پر از باد . گيتى به زير گَرد آن سپاهيان ناپديد شد و خويشتن را نيز نتوانستند ببينند .
آنگاه رستم پيل تن به فراز كوه رفت تا خاقان و سپاه توران را ببيند . پس چندان سپاه ديد كه درياى روم نيز در برابر ايشان چون مهرهاى بود . سپاهيان كشانى و شكنى و سقلاب و هندى و گهانى و نهرى و رومى و سندى و چغانى و چينى و وهرى ، هر يك با جوشن ها و كلاهخودها و زبانهاى گوناگون و ديگرگونه در هرجا به چشم مىخورند و درفشها و توشههاى گوناگون داشتند . از آن همه آرايش و پيلان و تخت پيلسته و دستبند و افسر و گردنبند و تاج ، همهجا چون باغ بهشتى گشته بود .
رستم بر فراز آن كوه در شگفت شد و به هنگام بازگشتن از آنجا با خود انديشيد كه :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 775
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٥