است . كاموس كه سخنان پيران را شنيد ، به دو گفت : اى پر خِرَد ، پيوسته انديشهء بد به دلت راه مىدهى . ليك اگر خود كى خسرو نيز به جنگ آمده باشد ، باز هم بيهوده دلتنگ مشو . چرا اين همه از رستم سخن مىگويى ؟ ديگر هرگز از زابلستان ياد مكن و بدان كه اگر نهنگ درياى چين نيز اين درفش مرا ببيند ، خروشان گردد . پس برو و سپاهيان را بيآراى و درفش را به آوردگاه آور . و چون من با سپاهيانم به جنگ آيم ، شمايان ديگر نبايد كه درنگ كنيد . اكنون پيكار مردان را ببينى و اين دشت ، يك سره چون درياى خون گردد .
پيران از شنيدن آن سخن ، دلشاد گشت و از انديشهء رستم آزاد شد . پس با دلى شاد و انديشهاى درست ، روان را به آب دليرى بشست و به پيش سپاهيان آمد و همهء ايشان را كلاهخود و جوشن بداد و آن گفتار كاموس را به ايشان بگفت . آنگاه از آنجا به پيش خاقان چين آمد و زمين را بوسيد و گفت : اى شاه ، جاويد و خردمند باشى . اكنون كه چنين راه دشوار و دورى را سپرى كردى و اين رنج ما را خريدار گشتى و بدين سان از براى آزرم افراسياب ، با كشتى از دريا بگذشتى سپاهيان به تو اميدوارند ، پس چنان كن كه سزاوار نژاد تو است . پيلان خود را با زنگ و دراى بيآراى و گيتى را از نالهء كارناى كر كن . من امروز با سپاهيانم به جنگ ايشان مىشتابم .
تو نيز با كوس و پيل در دل سپاه جاى گير و پشت سپاه مرا نگاهدار باش و با اين كار ، كلاه بزرگى مرا به ابر برآور . كاموس جنگى به من گفت كه تو پيش رو سپاه باشى . او سوگندهاى گران و سخت بسيارى بخورد و گرز گران را بركشيد و گفت : من امروز اگر سنگ نيز از ابر ببارد ، جز با اين گرز به جنگ نخواهم رفت . چون خاقان آن سخنان را بشنيد ، همچون كوه ، كارناى بزد . از بانگ تبيره ، زمين و آسمان نيز جامهء جنگ بپوشيد و مِهر از خود دور ساخت . خاقان بفرمود تا بر پشت پيل ، مهره بزدند . از آن خروش و بانگ ، همهجا به مانند نيل گشت و روشنايى از چشمان برفت . آنگاه به دل سپاه تاخت و از گَرد آن سپاهيان ، آسمان همچون ابر سياهى گشت . خروش زنگ و دراى هندى گويى دل را از جا برمىآورْد . از درخشش تخت بر پشت پيل ، آن دشت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 774
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٤