گودرز و گيو بنشستند و در سوى ديگرش توس و ديگر پهلوانان . پس آن بزرگان ، شمالهاى فروزان در پيش نهادند و با او از كار آن جنگ و آن بزرگان و از روزگار و آن سپاه بيشمار و كاموس و شنگل و خاقان چين و منشور و ديگر مردان كينهخواه سخن گفتند . در بارهء كاموس گفتند : از كاموس به هيچ روى نمىتوان سخن گفت ، زيرا كه ما را به دو راه ديدار نباشد . به مانند درختى است كه بار آن يك سره گرز و تيغ است و اگر سنگ نيز از ابر ببارد ، باز هم نهراسد . از برابر پيلان جنگى نيز نمىگريزد و سرش پر از جنگ و دلش پر از ستيز است . سپاه منشور نيز همهجا را گرفتهاند و هيچ فرماندهى به مانند گرگوى نيابى . همهء آن دشت پر از خرگاه و سراپرده است كه از ديباى چينى بر پا داشتهاند . از پاى اين كوه تا درياى شهد ، همهجا درفش و سپاه و پيلانى است كه بر آنها تخت نهادهاند . كلاهخود و جوشنها بيشمارند و همهء مردان ايشان دژم هستند . براستى كه اگر رستم پهلوان به سوى ما نمىآمد ، كارمان تباه مىگشت . خداوند پيروزگر را سپاس مىداريم كه آن رنج و سختى ما را بسر آورْد .
هيچيك از ما را اميد زنده ماندن نبود و بىگمان از تو بود كه تن ما زنده گشت . رستم چندى از براى آن كشتگان ، اندوهگين و گريان و تيره روان شد . آنگاه گفت : همانا كه از آسمان تا اين خاك تيرهء سياه ، بجز درد و اندوه و رنج نبينى و آيين اين سراى سپنجى چنين باشد :
فريبست كردار گردان سپهر * گهى جنگ و زهرست و گه نوش و مهر
اگر كشته ، ار مرده ، هم بگذريم * سزد گر به چون و چرا ننگريم
چنان رفت بايد كه آيد زمان * مشو تيز با گردش آسمان
پروردگار پيروزگر يارمان باشد و سرِ بخت دشمنان نگونسار باد . از اين پس همگى ، آن كينه بجوييم و گيتى را به ايران نيازمند سازيم . آنگاه بزرگان كه آن سخنان را از رستم شنيدند ، همگى بر او آفرين خواندند و گفتند : كلاه و نگين بزرگى هرگز بىتو مباد ، هميشه نامبردار و شاد زندگانى كنى و دربار شاه پيروز ، هرگز بدون تو مبادا .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 772
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٧٢