تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١
كينه‌خواهى ، روزگار بر ايشان بسرآمد ، به زارى برخروشيدند . گودرز به رستم گفت : اى پهلوان هوشيار و جنگى و روشن روان . همانا كه تاج و تخت از تو فروغ مىگيرد و هرگز سخنت دروغ نباشد . تو براى ايرانيان از پدر و مادر و تخت و گنج و گوهر نيز بهترى . و ما بىتو همچون ماهىاى هستيم كه بر خاك افتاده باشد . من چون اين چهرهء خوب و پرسش گرم و مِهر تو را بديدم ، ديگر سوگ آن ارجمندان برايم نمانْد و به بخت تو رويم خندان شد . رستم كه چنين شنيد ، به دو گفت : ديگر دلت را شاد دار و تن والاى خويش را از اندوه گيتى آزاد كن : كه گيتى سراسر فسوس است و رنج * سرآيد همى چون نمايدت گنج يكى را به مرگ و يكى را به جنگ * يكى را به نام و يكى را به ننگ همگى سرانجام بايد از اين گيتى رخت ببنديم و مرا نيز چاره‌اى از مرگ نباشد . ليك روان تو از آن درد ، بىدرد باشد و مرگ ما تنها در آوردگاه بادا . از سوى ديگر چون توس و گيو و ديگر سواران جنگى و دلير سپاه ايران آگاه شدند كه رستم به كوه هماون رسيد و با گودرز پير ديدار بكرد ، همگى چون باد برفتند و خروش و نالهء كارناى برخاست . شب تيره بود كه رستم به پيش آن سپاهيان رسيد . پس همگى كمربسته و با دلى پر از خون از اسپ پياده شدند و از براى آن كشتگان كه در زير خاك آوردگاه بودند ، خروشى به درد از سپاهيان برخاست . دل رستم از درد ايشان آزرده گشت و بار ديگر ميان را به كينه ببست . آنگاه چون از آن آوردگاه آگه شد ، از درد آن سپاهيان بناليد . پس ايشان را پندهاى بسيار بداد و گفت : اى سران ، امروز رزمى گران پيش آمد . چنين است آغاز و فرجام جنگ * يكى تاج يابد يكى گور تنگ آنگاه رستم - آن پهلوان گيتىفروز - سراپردهء خود را بزد و در پشت او نيز سپاه نيمروز بر آن كوه ، تاژهاى خويش بساختند و درفش سپهبد را برافراختند . رستم پيل تن بر تخت بنشست و بزرگان سپاه در پيش او انجمن گشتند . در يك سوى او